برسد . مسلمين هم صفوف خود را آراستند و مستقر شدند . سعد هم مبتلا به مرض عرق النسا ( سياتيك ) و دمل شده بود كه قادر بر نشستن نبود ، او بر سينه و رو افتاده . بر بام قصر بر يك بالش آرميده مردم را مىديد . قسمت عقب صفوف جنگجو به ديوار قصر نزديك بود . شجاعت خود را بسبب هول و رعب آن جنگ از دست داده بود و مردم بر او اعتراض و عيبجوئى كردند كه يكى چنين گفته :
تقاتل حتى انزل اللّه نصره * و سعد بباب القادسيه معصم
فابنا و قدامت نساء كثيرة * و نسوة سعد ليس فيهن ايم
يعنى ما جنگ كرديم تا خداوند پيروزى خود را بر ما نازل كرد و حال اينكه سعد در قادسيه پناه برده بود ( در قصر ) ما در حالى برگشتيم كه بسيارى از زنان بيوه شده بودند و حال اينكه زنان سعد بيوه نشدهاند .
اين شعر را سعد شنيد و گفت : خداوندا اگر گوينده دروغگو و اين شعر را فقط براى شهرت و ريا گفته باشد زبان او را قطع كن گويند : شاعر در صف جنگجويان ايستاده بود كه ناگاه تيرى به او اصابت نموده زبان او را بريد كه پس از آن سخنى نگفت تا مرد ( هر چند گفته شده سعد مستجاب الدعوه است ولى تصديق اين قبيل روايات خالى از اشكال نيست ) جرير بن عبد اللّه هم مانند آن سخن شعرى گفته بود .
همچنين ديگرى . ( زيرا اعراب از شخص فرمانده انتظار مبارزه و دليرى داشتند چنان كه خالد مىكرد ) سعد هم از قصر فرود آمد و دمل خود را كه در ران و جاى ديگر بوده بمردم ارائه داد و از آنها عذر خواست مردم هم عذر او را پذيرفتند . چون قادر بر سوار شدن و نبرد كردن نبود خالد بن عرفطه را بنيابت خود برگزيد ، بعضى شوريدند و او را نپذيرفتند ، آنها را بزندان انداخت و بند هم كرد يكى از آنها ابو محجن ثقفى بود .
گفته شده علت بند كردن ابو محجن ميگسارى بوده . بمردم هم اعلام كرد