را به يارى طلبيد ، موسى گفت تو در ضلالت آشكارى كه با اين وضع و تسلط مصريان هر روز نغمهاى ساز ميكنى اين بگفت و باز خواست از او دفاع كند ، سبطى به خيال آنكه اين دفعه موسى قصد وى را دارد و ميخواهد كارش را تمام كند فرياد كشيد : * ( « يا مُوسى أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلَّا أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الأَرْضِ . . . » ) * در همين وقت بود كه مردى رسيد و گفت : موسى اشراف دربار فرعون رأى گيرى ميكنند كه تو را بكشند هر چه زودتر خودت را نجات ده ، موسى چارهاى جز فرار نداشت لذا پا بفرار گذاشت و از مصر خارج شد .
* ( فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) * قصص :
14 - 21 ترجمهء آزاد . موسى و شعيب موساى جوان از مصر خارج شده راه « مدين » را در پيش گرفت و گفت :
* ( « عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ » ) * چون بچاه مدين رسيد ديد گروهى بگوسفندان خويش آب ميدهند ولى دو نفر زن چند رأس گوسفند را از آب خوردن باز ميدارند ، گفت چرا چنين ميكنيد دختران گفتند : ما پس از برگشتن چوپانها بگوسفندان آب ميدهيم ، پدر ما پير مرد است نميتواند خودش گوسفندان را آب دهد ، موسى به آن گوسفندان آب داد و در سايهاى استراحت كرد ، پس از رفتن دختران يكى از آن دو باز گشت و بموسى گفت :
پدرم تو را ميخواهد تا مزد اين كار را كه كردى بدهد .
موسى پيش شعيب عليه السّلام آمد و ماجراى خويش را باز گفت ، شعيب پس از شنيدن سر گذشت او گفت :
* ( « لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ » ) * يكى از دختران گفت : پدر جان اين جوان را اجير كن كه هم نيرومند است و هم درستكار .
شعيب گفت : ميخواهم يكى از دخترانم را به عقد نكاح تو در آورم كه هشت سال به من اجير باشى و اگر ده سال
قاموس قرآن ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: سيد علي اكبر قرشي
ص٣٠٧