تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 9

مساهمون:

ص٩
كه ديروز در جبين تو بود زايل شده امروز ديگر به تو احتياج ندارم . او از برادر خود ورقة بن نوفل شنيده بود كه براى آن امت از فرزندان اسماعيل پيغمبرى مبعوث مىشود . و نيز گفته شده كه عبد المطلب با فرزند خود عبد اللّه براى انتخاب زن فرزند رهسپار شد بر يك زن غيب‌گو ( كاهنه ) كه نام وى فاطمه دختر مر يهودى از خثعم اهل تباله ( شهرى در يمن - م ) گذشت او در جبين عبد اللّه نورى ديد به او گفت : اى رادمرد ! آيا مرا بزنى اختيار مىكنى كه صد شتر به تو دهم ؟ او در پاسخ دو بيت شعر گفت كه مفهوم و معنى آن چنين است من مرگ را بهتر از كار حرام مىدانم ، راهى هم براى حلال بودن اين ازدواج نمىيابم چگونه ترا اجابت كنم - مرد كريم از ناموس و دين خود دفاع مىكند ( اين دو بيت و اشعار بعد هم سست و مجعول است - م ) سپس گفت : من با پدرم هستم و قادر بر جدائى نمىباشم . بعد از آن رفتند و پدر او آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهره را براى او برگزيد پس از مراجعت باز بر آن زن خثعمى گذشت و خود را به او پيشنهاد كرد كه بوصال وى تمتع كند آن زن گفت : اى جوان من زن باهوش هستم من در جبين تو نورى ديدم خواستم آن را بربايم كه خداوند آن را در محل خود قرار داد . تو بعد از ملاقات اوليه من چه كردى گفت : پدرم آمنه بنت وهب را براى من برگزيد . فاطمه دختر مر گفت ( پنج بيت شعر ) من برقى را ديدم ميان ابرهاى سياه درخشيد . علامت آن يك نور بود كه مانند ماه پيرامون خود را روشن مىكرد من از آن ابر بارانى ديدم كه بلاد را آبيارى و بيابان را آباد مىكرد . من آن نور را براى افتخار خود خواستم كه بدان مباهات كنم ولى نه هر كه آتش زنه را به كار برد بروشنائى رستگار مىشود . خدا را اى جوان آن زن زهرى ( زنى كه منتسب بطايفه زهره - م ) از تو چيزى ربود كه خود قدر آن را نمىداند ( اين اشعار و ما بعد از آن بسيار سست و در سالهاى بعد از اسلام جعل شده - و چند بيت بعد را هم چون مخالف ادب است