تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
شتاب كرده گفت : اى خال ( دائى ) به خانه فرودآ . او گفت : هرگز مگو آنكه نوفل را ملاقات كنم . سپس رفت تا آنكه بر سر او ايستاد كه او با بزرگان قريش در حجر نشسته بود او ( ابو سعيد ) شمشير خود را كشيد و گفت : به خداوند اين بنياد سوگند اگر دارائى خواهرزاده ما را به او پس ندهى شمشير را از تو كامياب ميكنم نوفل گفت : من ملك او را پس مىدهم - حضار را نيز گواه نمودند آنگاه بعبد المطلب گفت برويم اى خواهر زاده تا مهمان تو باشيم . سه روز در آنجا اقامت نمودند . عمره را بجا آوردند و برگشتند ( عمره طواف كعبه در غير ايام حج - اين روايت را محققين رد كرده‌اند زيرا اهل مدينه كه انصار باشند براى تقرب خود بخاندان پيغمبر آن را جعل كرده‌اند و آنها كوچكتر از آن بودند كه بتوانند بر اهل مكه چيره شوند از اين گذشته شمشير كشيدن در حرم ممنوع بود - م ) . اين واقعه موجب شد كه عبد المطلب جمعى را براى اتحاد و عقد پيمان دعوت كند . او عمرو بن ورقاء و ورقاء بن فلان و چند تن از خزاعه را با خود هم عهد نموده عهد نامه نوشتند و بدان عمل نمودند . عبد المطلب سقايه ( تقسيم اب ) و رفاده ( بخشش و يارى ) و پيشوائى قوم خود را عهده دار بود . او چاه زمزم را كند ( دوباره حفر نمود - م ) آن چاه اسماعيل بن ابراهيم بود كه خداوند او را از آن چاه سيراب نمود و قبيله جرهم ( يكى از قبايل يمن - م ) آن را پر كرده بود كه شرح آن گذشت ( در جلد اول تاريخ - م ) سبب تجديد حفر چاه زمزم چنين است كه خود او گويد : من نزد حجر خفته بودم كه هاتفى به من گفت : طيبه را حفر كن . گفتم طيبه چيست و كدام است ؟ او خاموش شد . روز بعد بخوابگاه خود برگشته خوابيدم همانا هاتف دوباره گفت : بره را حفر كن پرسيدم بره چيست او رفت روز بعد باز بخوابگاه خود برگشتم و خفتم همان هاتف گفت : مضنونه را حفر كن گفتم : مضنونه چيست ؟ او باز نا پديد گرديد و پس از آن روز ديگر باز به محل خود برگشتم و خوابيدم .