تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
( مكه ) هستم . آن مرد حارثى پرسيد : تو كيستى ؟ پاسخ داد : من فرزند هاشم بن عبد مناف هستم . چون آن مرد حارثى وارد مكه گرديد . بمطلب كه در حجر بود گفت : اى ابا حرث ( حارث ) بدان كه من گروهى از كودكان را در مدينه ديدم كه برادرزاده تو ميان آنها بود ، شايسته نيست كه مانند او فراموش شود . مطلب گفت : من نزد خانواده خود نخواهم رفت مگر آنكه او را همراه بيارم ، مرد حارثى ماده شترى به او داد . او سوار شد و در آغاز شب وارد مدينه گرديد ( شايد مقصود عصر باشد - م ) جمعى از اطفال را ديد كه سر گرم گوى بازى بودند ، برادرزاده خود را از ميان آنها شناخت و براى تأكيد نام و نشان او را پرسيد . او را پشت خود بر شتر سوار نمود . و نيز گفته شده كه او با اجازه و اطلاع مادرش رهسپار شد . سپس مكه را قصد كرده وارد شد . چون قبل از ظهر رسيد مردم دسته دسته در محافل خود نشسته بودند ، هر يكى مىپرسيد : اين كيست كه رديف تو شده ؟ او جواب مىداد غلام من است ( بنده ) او را بهمسر خود خديجه بنت سعيد بن سهم سپرد او پرسيد : كيست اين كودك ؟ پاسخ داد . عبد ( بندهء ) من است ( در سيره ابن هشام چنين آمده : مردم گفتند : او بنده مطلب است و مطلب گفت : واى بر شما برادرزاده من است . بدين سبب عبد المطلب ناميده و مشهور شد - بافسانه نزديكتر است - م ) سپس براى او جامه خريد و او را همراه خويش بشب‌نشينى برد و در محفل بنى عبد مناف كه ( قوم خود ) او را برادرزاده خود خواند . ارشاد ملك پدرش را به او سپرد و چون مطلب درگذشت نوفل بن عبد مناف كه يك عم ديگر او بود در كنار خانه او بر وى چيره شد و خواست دارائى موروث وى را بربايد . او هم نزد بزرگان قريش رفته يارى خواست . آنها گفتند : هرگز ما ميان تو و عم تو مداخله نمىكنيم . او بخويشان مادرى خود از بنى النجار شرح حال خود را نوشت . ابو سعيد بن عدس نجارى ( از بنى نجار ) با هشتاد سوار براى يارى او با بطح ( محل مكه ) رسيد . عبد المطلب باستقبال وى