تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 7

مساهمون:

ص٧
فرزندانم بكش موضوع نذر خود را هم بيان نموده عبد اللّه فرزند كهتر بيشتر مورد محبت و علاقه پدر بود چون قرعه كش مشغول كار خود گرديد عبد المطلب به خدا توجه و دعا نموده متولى قرعه الات كار را بهم زد و قرعه بنام عبد اللّه درآمد . عبد المطلب دست فرزند خود عبد اللّه را گرفت و سوى دو بت ديگر « اساف » و « نائله » خراميد و آن دو صنمى بود كه مردم در پاى آنها قربان مىكردند . قريش از محافل خود برخاسته سوى او شتاب نمودند از او پرسيدند : چه مىكنى ؟ پاسخ داد ميخواهم او را قربان كنم . قريش و فرزندان او گفتند به خدا او را نخواهى كشت مگر ناگزير باشى اگر همچنين كنى اين رسم چنين خواهد بود كه هر يك از ما فرزند خود را آورده قربان كند . مغيره بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم به او گفت : به خدا سوگند تو او را نخواهى كشت مگر معذور و ناچار باشى و اگر شود او را با دارائى خود فدا كنيم دريغ نخواهيم داشت . قريش و فرزندان او گفتند : اين كار را مكن برو نزد كاهنه ( غيب گو - چاره ساز ) كه در حجر مسكنى دارد برو و ازو صلاح كار را بخواه ( نام او قطبه - ) اگر او دستور ذبح وى را داد او را قربان كن و اگر چاره ديگرى انديشيد كه براى تو و او فرجى باشد تو قبول كن . همه نزد آن زن غيب گو رفتند او در خيبر ( محلى معروف ) بود . عبد المطلب داستان خود را بيان كرد . او گفت امروز برويد تا فردا كه همزاد من بيايد ( جنى كه به او دستور و خبر و راى مىداد - م ) آنها برگشتند و روز بعد مبادرت نمودند گفت : آرى ، خبر به من رسيد خونبهاى يك قتل نزد شما چه مقدار است ؟ گفت ده نفر شتر چنين هم بود . گفت برگرديد به شهر خود و ده نفر شتر پيش بكشيد و بر آنها و او ( عبد اللّه ) قرعه بزنيد اگر بر يار شما ( فرزند ) اصابت كرد دوباره ده شتر ديگر بر آنها افزوده قرعه ما بين آنها بكشيد تا آنكه خداوند از شما خشنود باشد پس اگر بر شترها افتاد آنها را قربان كنيد كه يار شما ( فرزند ) نجات يافته . آنها از