زيد را بر رسول اكرم گفتم و درود او را رساندم پيغمبر بر او درود فرستاد و فرمود من او را در بهشت ديدم كه دامن كشان مىخراميد و نيز جبير بن مطعم گويد : ما در پيشگاه بت بوانه ( محلى در ينبع ساحل حجاز ) نشسته بوديم و آن در زمانى بود كه يك ماه به روز بعثت پيغمبر مانده بود . در آن وقت ما شترى كشته بوديم ناگاه از درون آن بت ندائى رسيد كه چنين بود : امر عجيب را بشنويد ، استراق وحى و سقوط ستارگان گذشت ! براى اينكه در مكه پيغمبرى بعثت شده كه نام او احمد است . بيثرب ( مدينه ) مهاجرت مىكند . او بدنبال اين روايت گويد : ما تعجب كنان امساك كرديم ( شايد از خوردن گوشت شتر ) پيغمبر هم ظهور كرد اخبارى كه دليل پيغمبرى آن حضرت باشد بسيار است كه علماء در آنها كتب بسيار تأليف و تصنيف نموده و عجايب بعثت را شرح داده كه در اينجا محل ذكر و بيان آنها نيست . ( حاجت بشرح و بيان يا اجمال هم نيست و موضوع بزرگتر از اوهام است . م )
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 46
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٦