و بجنگ تشجيع مىكرد . چون . فتح مكه انجام گرفت او بر جان خويش ترسيد و بيمن گريخت . زن او ام حكيم دختر حارث بن هشام مسلمان شد و براى شوهرش امان گرفت و بدنبال او ( براى برگردانيدن او ) رخت سفر بست . غلامى داشت كه همراه او بود . آن غلام به آن زن طمع و تمتع نمود او بوى وعده داد و اميدوارش كرد ولى تن نداد تا آنكه بيكى از آباديهاى عرب رسيد بمردم استغاثه كرد و آنها او را گرفته بند كردند . چون بعكرمه ( شوهر خود ) رسيد و او در حالى بود كه ميخواست با كشتى از دريا بگذرد به او گفت . من از طرف كسى ( پيغمبر ) آمدهام كه او مهربانتر و فرزانتر و گرامىتر و بزرگتر از تمام مردم است . او به تو امان داده آنگاه خبر رومى ( غلام بدخواه ) را به او داد او هم او را قبل از قبول اسلام كشت كه مجرم نباشد و اسلام گناه او را محو كند چون بر پيغمبر وارد شد از ورود او خرسند و خشنود گرديد . از پيغمبر طلب مغفرت ( در قتل غلام ) كرد پيغمبر براى او استغفار فرمود يكى ديگر از آنها ( عده هشت تن ) صفوان بن امية بن خلف بود . او نيز نسبت برسول سخت كينهجو بود . او به طرف جده گريخت . عمير بن وهب جمحى گفت : يا رسول اللّه صفوان سالار قوم من است ( سيد - خواجه - رئيس ) او از بيم گريخته به او امان بده . فرمود او در امان است . عمامه خود را هم به او داد كه آن عمامه را هنگام فتح مكه بر سر داشت و نمايان و معروف بود كه نشان امان باشد . او هم ( بصفوان ) اطلاع داد و گفت : او از تمام مردم خردمندتر و مهربانتر است . عمير هم آن عمامه را برداشت و سوى او رفت و او را در جده ديد و خبر امان را به او داد . او گفت : من بر جان خود مىترسم . او ( عمير ) گفت پيغمبر خردمندتر و بزرگتر از آن است ( كه به تو آزار دهد ) . او پسر عم تو و عزت و شرف او عزت و شرف تست . صفوان هم برگشت و برسول ( اكرم ) گفت : اين ( مقصود عمير ) ادعا مىكند كه به من امان دادى پيغمبر فرمود : راست گفت . گفت : ( صفوان )
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 294
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٤