تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠
خدا را سپاس كه ترا بدون امان و پيمان بدام انداخت سپس دويد نزد پيغمبر ( كه اجازه كشتن ابو سفيان را بگيرد ) من هم تاخت نمودم و زودتر رسيدم عمر هم آمد و برسول خدا خبر داد و گفت : بگذار گردن او را بزنم گفتم ( عباس ) يا رسول الله من به او پناه دادم . سپس سر پيغمبر را در آغوش گرفتم گفتم نمىگذارم امروز كسى با او نجوى كند چون عمر اصرار كرد ( كه او را بكشد ) گفتم آرام باش اى عمر به خدا تو چنين اصرارى ندارى مگر اينكه مردى از بنى عبد مناف را دچار كنى اگر او از بنى عدى ( طايفه عمر ) بود درباره او چنين نمىگفتى و نمىكردى . گفت ( عمر ) اى عباس مهلت بده . به خدا اسلام آوردن تو براى من بهتر و گواراتر از اسلام آوردن خطاب است اگر مسلمان بشود ( پدر عمر ) پيغمبر فرمود برو ما به او امان داديم فردا او را نزد ما برگردان . منهم با او به منزل خود ( محل اقامت در لشكرگاه ) برگشتم بامدادان باتفاق او نزد پيغمبر رفتم . چون او را ديد فرمود واى بر تو اى ابا سفيان آيا وقت آن نرسيده كه تو بگويى لا إله الا الله ؟ گفت آرى پدرم و مادرم فداى تو يا رسول الله . اگر غير از خدا ديگرى ( شريكى ) بود مرا بىنياز مىكرد ( حمايت مىنمود ) فرمود واى بر تو آيا وقت آن نرسيده كه بدانى من پيغمبر خدا هستم ! گفت : پدر و مادرم فداى تو باد هنوز در شك و ترديد هستم ( در نفس من شك هست ) عباس گويد من به او گفتم واى بر تو شهادت حق را بده ( بگو ) پيش از اينكه گردن تو زده شود . او شهادتين را به زبان آورد و مسلمان شد و حكيم بن حزام و بدليل بن ورقاء هم با او اسلام آوردند . پيغمبر بعباس فرمود برو و ابو سفيان را در خطم جبل محل باز بدار كه از آن دره سپاه خدا بر او بگذرد ( و او را با خوارى ديده و شادى كنند ) من گفتم ( عباس ) يا رسول الله او تفاخر و مباهات را دوست مىدارد ، نصيبى از افتخار براى او بگذار كه نزد قوم خود سرفراز و مباهى باشد . فرمود بلى . هر كه به خانه ابو سفيان پناه برد در امان خواهد بود . همچنين خانه حكيم بن حزام و هر كه هم به مسجد كعبه پناه برد آسوده خواهد بود .