تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
را شنيدند ابو سفيان فرزندى بنام جعفر داشت دست او را گرفت و فرياد زد و گفت . به خدا يا بما اذن ( ملاقات ) بدهد يا من دست پسرم را ميگيرم و بيابان را طى كنم تا هر دو از گرسنگى و تشنگى جان بدهيم چون پيغمبر اين را شنيد بهر دو اجازه ( ملاقات ) داد آنها داخل شدند و اسلام آوردند و نيز گفته شده : على بابى سفيان ( پسر عم خود ) گفته بود . بطور ناگهان روبروى پيغمبر در او آن سخنى كه برادران يوسف به او گفته بودند خود بگو :
« تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ »
به خدا سوگند كه خداوند ترا بر ما برتر كرده و ما گناهكار بوديم . زيرا او ( پيغمبر ) نمىخواهد كسى بهتر از او در سخن و عمل باشد . ( از حيث نكوكارى در عفو و گذشت و ترحم ) . او هم آن آيه را خواند و پيغمبر اين آيه را در پاسخ او خواند .
« لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ »
باكى نداشته باشيد امروز خداوند گناه شما را مىبخشد كه او بخشنده‌ترين بخشندگان است . آنها را نزديك كرد و آنها مسلمان شدند . ابو سفيان هم در قبول اسلام و طلب معذرت چنين گفت .
لعمرك انى يوم احمل راية * لتغلب خيل اللات خيل محمد لكالمدلج الحيران اظلم ليله * فهذا اوانى حين اهدى و اهتدى و هاد هدانى غير نفسى و نالنى * مع الله طردته كل مطرد
يعنى . بجان تو ( سوگند ) هنگامى كه من درفشى را برافراشته و برداشته بودم كه سواران لات ( بت بزرگ ) بر سواران محمد پيروز شوند چنين گمراه و سرگردان بودم مانند گم گشته در شب تاريك بودم اكنون وقت آن رسيده كه هدايت شوم و راه راست بگيرم ، يك رهنما مرا هدايت كرد كه او غير از نفس ( گمراه ) من است و به من از خداوند رسانيد كسى كه من او را دور مىكردم ( طرد مىكردم ) بيك طرد شديد . پيغمبر بر سينه او زد و فرمود . تو مرا به سختى طرد كردى ؟ گفته شد :