شايد خدا خبر بدر ( بسيج پيغمبر در زمان گذشته ) به آنها رسانيده بود ( ولى مقدر بوده كه در آن واقعه دچار شوند و اين هم ممكن است چنين باشد كه حاطب به آنها خبر بدهد ولى باز گرفتار و دچار شوند . بكنيد هر چه ميخواهيد بكنيد كه من از شما ( گناه شما ) گذشتم ( مقصود حاطب و امثال او ) اين آيه هم در حق حاطب نازل شد :
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ .
اى كسانى كه ايمان آورديد دشمن من و خود را دوست و يار مپنداريد تا آخر آيه . سپس پيغمبر رهسپار شد و ابو رهم كلثوم بن حصين غفاري را بحكومت مدينه و جانشينى خود نصب نمود . ( حضرت او ) در تاريخ دهم ماه رمضان سوى مكه رهسپار شد و ده روز مانده به آخر رمضان مكه را گشود . روزه گرفت تا به محلى ميان عسفان و امج ( دو محل ) رسيد آنگاه روزه را شكست . مهاجرين و انصار را هم بافطار ( و ترك صيام ) امر فرمود . آنگاه بسرشمارى پرداخت مزينه ( قبيله ) هزار و سليم ( طايفه ) هفتصد بودند ساير قبايل را شمرد ( و مرتب و منظم فرمود ) .
آنهايى كه مسلمان شده بودند . در عرج ( محل ) عيينه بن حصن فزارى به او ملحق شدند همچنين اقرع بن حابس در سقيا ( محل ) رسيد ، در جحفه ( محل ) عباس بن عبد المطلب ( عم پيغمبر ) بملاقات پرداخت گفته شده در ذى حليفه ( محل ) بوده و او مهاجرت كرده بود كه ( ملحق شود ) . پيغمبر فرمود كه او بار خود را بمدينه برساند و برگردد كه همراه باشد . به او هم فرمود : تو آخر مهاجرين هستى ( آخرين كسى هستى كه مهاجرت نموده ) من هم آخر پيغمبران هستم . مخرمه بن نوفل هم و ابو سفيان ( غير از ابو سفيان اموى ) بن حارث بن عبد المطلب ( پسر عم پيغمبر ) ( و عبد الله بن ابى اميه هم در نقب العقاب ( محل ) به او ( حضرت او ) پيوستند . آنها اذن ديدار خواستند . ام سلمه در كار آن دو مرد توسط كرد و گفت يكى پسر عم تو و ديگرى پسر عمه و داماد تو هر دو بملاقات تو ( حضرت ) آمدهاند فرمود : نيازى بملاقات آنها نيست . پسر عم من عرض ( حيثيت ) مرا بباد داد . پسر عمه و داماد من در مكه چنين گفته بود و چنان . آنها دو ( مرد پيوسته ) اين