اسب را با شمشير زد ( كه ديگر سوار نشود و نگريزد ) نبرد كرد تا كشته شد جعفر در عالم اسلام نخستين كسى بود كه دست و پاى اسب را زد و انداخت . پس از كشته شدن ( شهادت ) در پيكر او بيشتر از هشتاد زخم نيزه و شمشير و تير شمردند . چون او كشته شد پرچم را عبد اللّه بن رواحه گرفت ، پيش رفت ولى با ترديد . سپس به خود خطاب كرد و گفت :
اقسمت يا نفس لتنزلنه * طائعة او لا لتكرهنه
ان اجلب الناس و شد و الرنه * ما لى اراك تكرهين الجنه
قد طا لما قد كنت مطمئنه * هل انت الا نطفة فى شنه
سوگند ياد ميكنم اى نفس كه تو بايد بميدان به روى ( نزول مبارزه ) خواه با رغبت و خواه باكراه آن هنگامى كه مردم حمله و هياهو كنند . چه شده است كه ترا در حال اكراه نسبت ببهشت مىبينم ؟ تو بسى آرام و آسوده بوده مگر تو ( اى نفس ) جز يك نطفه ( آب ) در مشك كهنه چيز ديگرى بودى ( كنايه از حقارت ) باز هم گفت :
يا نفس ان لم تقتلى تموتى * هذا حمام الموت قد صليت
و ما تمنيت فقد اعطيت * ان تفعلى فعلهما هديت
يعنى اى نفس اگر كشته نشوى مىميرى . اين است مرگى كه بدان دچار شدى . آنچه را كه تو آرزو مىكردى بدان رسيدى اگر تو هم مانند آنها ( دو شهيد قبل ) رفتار كنى رستگار و راست كردار خواهى شد .
سپس از اسب پياده شد . پسر عم او يك قطعه گوشت ( با استخوان ) به او داد و گفت : خود را بدان تقويت كن ( كمر خود را نيرو ده ) تو به روزى كه بايد برسى رسيدى ( هلاك ) او آن گوشت را گرفت ، اندكى بدندان ربود ، هنگامه جنگجويان