را منع و در اين كار كفايت مىكنيم و اگر از برادران ما خزرج باشند آماده امر تو خواهيم بود . سعد بن عباده گفت ( باسيد ) به خدا تو اين سخن را به زبان نياوردى مگر پس از اينكه دانستى كه آنها از خزرج هستند . اگر از قوم تو بودند هرگز چنين نمىگفتى اسيد گفت دروغ مىگوئى ، تو منافق هستى و از منافقين دفاع مىكنى ، مردم به روى يك ديگر شوريدند و نزديك بود فتنه و شر برخيزد . پيغمبر فرود آمد از محل خطبه على بن ابى طالب و اسامه بن زيد را نزد خود خواند و با آنها مشورت فرمود اسامه ثنا گفت ( بر عايشه ) اما على گفت . زنها بسيارند از پرستار عايشه بپرس راست را خواهد گفت پيغمبر بريره را خواند كنيز يا پرستار عايشه و از او تحقيق نمود على برخاست و او را سخت زد و گفت راست بگو برسول الله او گفت به خدا چيزى جز نيكى نمىدانم . من بر او هيچ ايرادى ندارم جز اينكه او از خمير خود غفلت مىكرد و ميخوابيد و حيوانات اهلى خمير را ميخوردند . سپس گفت ( عايشه ) پيغمبر بر من وارد شد . پدر و مادرم نزد من بودند زنى از انصار هم بود و من مىگريستم و آن زن هم مىگريست براى همدردى . او ( حضرت او ) خداوند را حمد و ثنا نمود و گفت اى عائشه . آنچه را كه مردم دربارهء تو گفتهاند به گوشت رسيده اگر تو مرتكب كار بدى باشى توبه كن نزد خدا گفت ( عائشه ) به خدا اشك من بند آمد بحديكه هيچ چيز احساس نمىكردم ، منتظر شدم كه پدر و مادرم به او پاسخ دهند و ابوين من خوددارى كردند گفتم . چرا جواب نمىدهيد گفتند . نمىدانيم چه بگوييم من هيچ بليه در هيچ خانوادهء نديدهام باندازهء رنجى كه بابى بكر ( پدر او ) رسيده است . چون آن دو متوجه من شدند ( يا خشم بر من گرفته ) گريستم و گفتم به خدا از آنچه ياد كردى توبه نخواهم كرد .
به خدا اگر اقرار كنم و خداوند مىداند كه بىگناهم شما باور مىكنيد دروغ مرا و اگر انكار كنم و حال اينكه راست گفته باشم باور نخواهيد كرد . سپس مىكوشيدم كه نام يعقوب را به ياد آرم و نتوانستم « فراموشم شده بود » ولى من گفتم پدر يوسف را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٧