از آن متأذى ميشديم من هم يك شب براى كار ضرورى بيرون رفتم . ام مسطح دختر ابو ابراهيم كه مادر او خاله ابو بكر پدرم با من بود گفت ( عائشه ) به خدا او با من مىرفت كه ناگاه پاى او بروپوش گرفته لغزيد گفت بدا بمسطح « فرزند خود » من گفتم تو بيك مردى كه جنگ بدر را ديده و از مهاجرين بشمار آمده ناسزا گفتى « مقصود گفتن بدا به فرزند خود هنگام لغزيدن » گفت ( ام مسطح ) مگر خبر را نشنيدى پرسيدم ، خبر چيست ، ( چه رخ داده ) آنچه واقع شده بود ( از گفتگوى مردم در باره عايشه با آن جوان ) براى من نقل كرد . به خدا من نتوانستم كار خود را بكنم برگشتم و سخت گريستم بحديكه گمان بردم كه گريه جگرم را پاره كرده . بمادرم گفتم مردم به آنچه واقع شده ( بر سرم آمده ) گفتگو مىكنند و تو هيچ چيز به من نمىگوئى گفت اى دختر ! بر خود آسان بگير و باك نداشته باش . به خدا هيچ زن زيبائى كه همسر مردى باشد و آن مرد او را دوست بدارد و خود هووهاى متعدد داشته باشد از گزاف گوئى مردم مصون نمىماند . گفت ( عائشه ) پيغمبر ميان مردم برخاست و خطبه فرمود و من از آن جريان آگاه نبودم . فرمود ايها الناس ! چرا گروهى از مردم درباره خاندان من مرا آزار مىدهند و ناحق مىگويند و درباره كسى چيزهائى مىگويند و در باره مردى گفتگو مىكنند به خدا من چيزى جز نيكى از او نديدهام ، او بهر يكى از خانههاى من كه داخل مىشد با من همراه بود ( تنها نبوده ) اين داستان در نظر عبد اللّه بن ابى بن سلول و گروهى از خزرج ( قبيله ) بسى بزرگ آمده و بر آن شاخ و برگ نهاده بودند مسطح ( همان فرزندى كه مادرش هنگام لغزيدن او را نفرين كرد ) همچنين حمنه دختر جحش كه زينب خواهر او همسر رسول اللّه بود آن را اشاعه دادند . ( عايشه گفت ) آن زن بسبب هوو بودن من با خواهر او شايعات را تقويت مىنمود . چون پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم آن بيان را « در خطبه » فرمود . اسيد بن حضير گفت اى پيغمبر اگر اينها كه شايعات را منتشر كردهاند از اوس ( قبيله ) باشند ما آنها
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٦