به زبان مىآرم ( كه گفته بود )
« فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ »
پس من صبر بسيار نيكى خواهم كرد و از خداوند بر آنچه مىگوئيد يارى ميخواهم . من و زندگانى من كوچكتر از آن بود كه خداوند در شان من قرآن ( آيه ) نازل كند كه ( همه جا ) خوانده شود ولى من معتقد بودم كه حضرت او در خواب ( رؤيا ) چنين بيند و يقين كند كه درباره من دروغ گفته شده به خدا پيغمبر از جاى خود برنخاست تا آنكه وحى نازل شد ، او جامه خود را بر سر كشيد ( براى تلقى وحى ) من هم هيچ باكى نداشتم و نترسيدم زيرا خود را برى ميدانستم و يقين داشتم خدا نسبت به من ظلم نخواهد كرد اما پدر و مادرم از بيم نزديك بود جان بسپارند مبادا خداوند گفته مردم را تاييد و تصديق كند .
سپس ( آن حال ) از پيغمبر زايل شد . عرق حضرت او مانند دانههاى مرواريد از پيشانى ساقط مىشد . مىگفت : اى عائشه مژده كه خداوند تبرئه ترا نازل كرده من هم گفتم خدا را سپاس مىكنم . او ( حضرت او ) از آنجا خارج شد و مردم را خطاب كرد خطبه خوانده فرمود خداوند درباره من چنين فرموده ( در قرآن ) سپس فرمود مسطح بن اثاثه و حسان بن ثابت شاعر پيغمبر و حمنه دختر جحش ( خواهر زن پيغمبر ) كه تهمت فحشاء را شايع كرده بودند حد زدند ابو بكر هم سوگند ياد كرد كه بر مسطح پسر خاله او انفاق نكند كه اين آيه
( وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ )
نازل شد . نيكوكاران از كار نيك باز نمانند . ابو بكر گفت من دوست دارم ( اميدوارم ) كه خداوند من و مسطح را ببخشد آنگاه مقررى او را پرداخت . بعد از آن صفوان بن معطل كه بعشق عايشه متهم بود حسان بن ثابت را ديد و با شمشير نواخت ( مجروح كرد ) كه سخن او را اتهام شنيده بود . آنگاه چنين گفت :
تلق ذباب السيف عنى فاننى * غلام اذا هو جيت لست بشاعر
بگير دم شمشير را از من و بدان كه من جوانى هستم اگر ناسزا بشنوم شاعر