تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
مردم هم بار بستند و رفتند در آنجا باز ماندم . كسانى كه محمل مرا حمل ميكردند رسيدند و محمل را برداشته بر شتر بستند گمان ميكردند بر حسب عادت من در آن محل قرار گرفته‌ام . آنها رفتند و من بلشكرگاه رسيدم در حالى كه نه فريادى بود و نه فريادرس . من هم روپوش خود را بر تن پيچيده آرميدم و دانستم كه آنها براى پيدا كردنم خواهند آمد . من در حال خواب بودم كه ناگاه صفوان بن معطل سلمى رسيد كه از لشكر بازمانده بود . آن هم براى كارى ( قضاء حاجت ) رفته كه او شب را با مردم ( لشكريان ) نگذرانيده بود . چون سياهى ديد پى كرد تا رسيد و بر سرم ايستاد و مرا شناخت او مرا قبل از حجاب ديده بود . چون مرا ديد گفت : ما همه سوى خدا برميگرديم ( اليه راجعون ) پرسيد : پشت سر چه دارى ( كنايه از وقوع حادثه ) ؟ من به او پاسخ ندادم . او شتر خود را كشيد و گفت : سوار شو . من هم سوار شدم و او مهار شتر را گرفت و با سرعت راه را پيموديم . چون مردم بار افكندند و آرام گرفتند آن مرد در حالى كه شتر را ميكشيد پديد آمد گزاف گويان و مفتريان چيزهائى گفتند - لشكريان بدان گفتگو شوريدند و مضطرب گرديدند و من چيزى از آن داستان نمىدانستم چون بمدينه برگشتيم ، من سخت بيمار شده بودم . گفتگوى مردم ( داستان تهمت و عشق ورزى ) به گوش پيغمبر و پدر و مادرم رسيده بود . آنها ( پدر و مادرم ) به من چيزى نمىگفتند ( مرا آگاه نميكردند ) ولى من احساس كردم كه پيغمبر آن لطف و عنايت را نسبت به من ترك كرده . چون ميآمد و ميديد مادرم پرستارى مرا مىكرد ميفرمود : او چون است ؟ هيچ چيز بر آن گفته نمىافزود . من در خود احساس جفاى او را كردم . از او ( حضرت او ) اجازه خواستم كه نزد مادرم ( در خانه او ) بروم كه پرستارى مرا كند . اجازه داد و من رفتم در حالى كه از هيچ چيز خبر نداشتم تا آنكه بهبودى يافتم و درد من بپايان رسيد آن هم در مدت بيشتر از بيست روز . گفت . ( عايشه ) ما عرب بوديم در خانه‌هاى خود محل قضاء حاجت نميساختيم زيرا بد ميدانستيم و