تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
ربوده بودند فرمود ، اگر صلاح بدانيد دارائى او را پس بدهيد كه ما خرسند خواهيم بود و اگر نه كه آن غنيمت خداوند است كه بشما داده و شما در خور آن هستيد ، گفتند اى پيغمبر خدا ما دارائى او را پس ميدهيم اموال ( غارت شده ) را پس دادند حتى حلقه چوبى كه بجوال بندند . او به مكه برگشت و سرمايهء مردم را پس داد و گفت : گواهى مىدهم كه خدا يكتا و جز او ديگرى نيست و محمد پيغمبر خداست . به خدا سوگند تنها چيزى كه مرا از اسلام نزد او ( حضرت او ) باز داشت بيم آن است كه شما بگوييد من قصد گرفتن ( خوردن ) اموال شما را دارم سپس از آنجا بازگشت و بر پيغمبر وارد شد پيغمبر هم زن او را به او برگردانيد با همان عقد اول ( زمان كفر ) گفته شد با عقد جديد عمير بن وهب جمحى كه شيطان صفت بود با صفوان بن اميه بعد از واقعه بدر نشست و گفت : زندگانى پس از آنانى كه در بدر كشته شدند سودى ندارد . او ( فرزند وهب ) يكى از گرفتاران ( همان واقعه بود ) . اگر من بدهكار و داراى عيال نبودم و بر عيال و ( خانواده خود ) بيمناك نمىشدم سوى محمد رفته او را مىكشتم . صفوان گفت : وام ترا مىپردازم و خانواده ترا نگهدارى مىكنم كه با خانواده من يكسان خواهند بود ( برو و اين كار را انجام بده ) او سوى مدينه رفت پيغمبر بعمر بن الخطاب فرمود او را نزد من نزديك كن . عمر هم حمايل شمشير او را گرفت و بگروهى از انصار گفت او را نزد پيغمبر ببريد و بپرهيزيد از اينكه اين شخص پليد آسيبى برساند چون پيغمبر او را ديد پيغمبر فرمود او را رها كن . سپس فرمود : اى عمير نزديك شو . چه باعث شده كه تو باينجا بيائى ؟ گفت : براى آزادى يك گرفتار آمده‌ام فرمود : راست بگو . دوباره گفت براى همين و بس فرمود : هرگز . تو و صفوان با هم نشستيد و چنين گفتيد و چنان عمير گفت : گواهى مىدهم كه تو پيغمبر خدا هستى زيرا هيچ كس جز من و صفوان بر اين كار آگاه نبود . خدا را سپاس كه مرا باسلام هدايت نمود پيغمبر فرمود :