تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
او به مكه رفت و پيغمبر زيد بن حارثه غلام خود و يكى از انصار را براى آوردن و همراهى زينب فرستاد . چون ابو العاص به مكه رسيد بزن خود دستور داد كه بايد نزد پيغمبر برود . او در خفا ، ( بدون اطلاع اهل مكه ) بار خود را بست و كنانة بن ربيع برادر ابو العاص ( برادر شوهر ) او را بر شتر سوار كرد و كمان خود را برداشت و بمشايعت وى درآمد . قريش آگاه شدند و بطلب وى شتاب نمودند ، در وادى ذى طوبى به او رسيدند . او باردار بود و از بيم بچه انداخت . او ( برادر شوهر ) تركش خود را ريخت و تيرها را آماده كرد ( و كمان را كشيد ) و گفت به خدا هر كس نزديك شود او را هدف مىكنم ، ابو سفيان بن حرب پيش افتاد و به او گفت : تو آشكار او را خارج كردى مردم گمان مىكنند كه ما عاجز و ناتوان هستيم ( و نمىتوانيم او را برگردانيم ) . اكنون برگرد و شبانه در خفا او را خارج كن كه مردم نگويند ما ضعيف و ناتوانيم . او چنين كرد و شبانه او را بيزيد بن حارثه و همسفر او سپرد . آنها هم او را نزد پيغمبر ( در مدينه ) بردند و او در آنجا زيست . اندكى قبل از فتح ( مكه ) ابو العاص براى تجارت با سرمايهء خود و سرمايه مردمى ديگر از قريش سوى شام روانه شد چون ( با كاروان ) برگشت گروهى از جنگجويان مسلمان كه براى غزا ميرفتند بر او حمله نمودند هر چه با او بود بيغما بردند و او تنها از آنها گريخت چون شب فرا رسيد ، بمدينه رفت و بزينب همسر خود پناه برد . بامدادان پيغمبر براى اداى نماز ( به مسجد ) روانه شد . او ( حضرت او ) تكبير و اذان گفت و مردم همه تكبير نمودند . ناگاه از صف زنان زينب ( دختر پيغمبر ) فرياد زد من ابو العاص ( شوهر او ) را پناه دادم . پيغمبر فرمود بخدائى كه جان من در قبضهء اوست من از اين پيش آمد خبر نداشتم ( بدانيد ) كوچكترين ( پستترين ) فردى از مسلمين مىتواند پناه بدهد ( و از بزرگتران حمايت كند ) هيچ كسى حق ندارد به او برسد ( آزار دهد ) كه براى شما روا نباشد سپس به آن گروه كه مال او را