بسته كشتند . ميان گرفتاران سهيل بن عمرو هم مالك بن دخشم انصارى او را اسير كرده بود چون او را نزد پيغمبر بردند عمر بن الخطاب گفت : اى پيغمبر خدا بگذار من دندان پيشين ( ثنايا ) او را بكشم ( يا خرد كنم ) تا دگر بار صدها نطق و بيان نكند سهيل هم لب پاره بود . پيغمبر فرمود اى عمر او را بگذار ( به حال خود ) كه او داراى مقام ارجمندى كه در خور ستايش است خواهد بود و تو او را خواهى ستود ( يعنى در عالم اسلام ) اين مقام همچنين بود كه هنگام وفات پيغمبر محقق گرديد كه ما در محل خود ذكر خواهيم نمود بخواست خداوند . چون او را وارد مدينه كردند سوده و دختر زمعه همسر پيغمبر به او گفت : شما بدست خود مانند زنها خود را تسليم نموديد ؟ چه مىشد اگر مردانه كشته مىشديد ؟ پيغمبر گفته او را شنيد فرمود :
اى سوده تو ضد خدا و پيغمبر خدا ( قيام مىكنى و سخن مىگوئى ) گفت : اى پيغمبر چون او را ديدم نتوانستم خوددارى كنم بدين سبب آن كلمه را گفتم .
پيغمبر فرمود گرفتاران را خوب نگهدارى كنيد هر يكى كه اسير داشت او را بر خود در خورد و خواب برتر مىنمود . نخستين كسى كه وارد مكه شد و خبر مصيبت قريش را داد حيسمان بن اياس خزاعى بود . از او پرسيدند ( اهل مكه ) از پشت خود چه خبر دارى ؟ گفت : عتبه و شيبه و ابو الحكم و نبيه و منبه هر دو فرزند حجاج و گروهى از اشراف قريش كه نام آنها را برد كشته شدند . صفوان بن اميه گفت : به خدا عقل و هوش ندارد . ( اگر بخواهيد بى خردى او را بدانيد ) نام مرا ببريد و بپرسيد او كجا و در چه حال است . آنها پرسيدند : صفوان كجا و در چه حال است گفت : او آنجا نزد حجر ( سنگ مقدس ) نشسته و من خود قتل پدر و برادر او را ديدم ، ابو لهب هم در مكه پس از رسيدن خبر كشتن قريش هلاك شد . كه نه روز بعد از واقعه بود ، قريش هم بر مقتولين خود زارى و سوگوارى نمودند سپس خود به خود گفتند :
چنين مكنيد مبادا محمد شماتت و شادى كند . اسود بن يغوث هم در آن جنگ سه فرزند خود را از دست داد كه نام آنها زمعه و عقيل و حارث بود او ميخواست بر مرگ
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 147
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٧