هم تنومند بود . از ابو يسر پرسيده شد چگونه او را گرفتى ؟ گفت : مردى مرا يارى كرد كه او را ( قبل از آن ) نديده و نمىشناختم .
پيغمبر فرمود يك فرشته گرامى ترا يارى كرد . چون عباس شب را بگرفتارى و بند پايان داد پيغمبر آن شب را آسوده نخفت ياران به او گفتند كه چه شده است كه تو بىخوابى كشيدى اى پيغمبر خدا فرمود نالهء عباس را كه در بند بود شنيدم و بى تاب شدم . آنها برخاستند و عباس را از بند آزاد نمودند پيش از آن هم فرموده بود كه من قومى از بنى هاشم را ميان دشمن مىشناسم كه باكراه و اجبار بسيج شدهاند . هر كه از شما بنى هاشم را بيابد از كشتن آنها خوددارى كند زيرا او به زور كشيده شده . ابو حذيفه بن عتبه بن ربيعه ( كه پدر او در آن جنگ كشته و خود مسلمان شده بود ) گفت : آيا رواست كه ما فرزندان و پدران و برادران خود را بكشيم و عباس را آزاد كنيم ؟ به خدا من اگر او را ببينم با شمشير خواهم نواخت پيغمبر سخن او را شنيد بعمر گفت : اى ابو حفص ايا شنيدى كه ابو حذيفه چه گفت ؟ آيا او روى عم پيغمبر را با شمشير مىزند ؟ ابو حذيفه گفت : من از آن گفته هميشه بيمناك بوده و هستم مبادا كافر بميرم و آن ننگ را جز خون شهادت چيز ديگرى نخواهد شست تا كه در جنگ يمامه بدرجهء شهادت رسيد . پيغمبر نيز بياران خود گفته بود ، من جبرئيل را با لب و دندان غبار آلوده ديدم . مردى از بنى غفار گفت : من و پسرم هم خود روز واقعه بدر بر كوهى بالا رفته كه مشرف بر ميدان جنگ بود ما هر دو كافر و منتظر بوديم كه يكى از دو گروه مغلوب شود كه ما بيغما بپردازيم ناگاه ابرى ديديم كه خيل اندران پيچيده و نمايان بود .
فريادى شنيديم كه يكى ميگفت : اى حيزوم ( نام فرشتهء موهوم ) پيش برو ( حمله كن ) او گفت : پسر عم من جابجا مرد ( از بيم ) و من هم نزديك بود بميرم ولى خوددارى و دليرى كردم ( زنده ماندم ) ابو داود مازنى گفت : من يكى از مشركين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٤