عتبه رسيد گفت : كسى كه اسفل خود را زرد كرده ( كنايه از جبن و ترس ) خواهد ديد كه آيا من جبان هستم يا او ؟ سپس كلاه خود خواست كه بر سر نهد نتوانست بيابد زيرا سر او بسيار بزرگ بود ( و هيچ كلاهخودى بدان نمىخورد ) ناگزير جبه خود را مانند دستار بر سر پيچيد . اسود بن عبد الاسد مخزومى بميدان درآمد و گفت .
با خداى خود عهد مىكنم كه از آب حوض آنها خواهم نوشيد و آن را ويران خواهم كرد .
يا بر لب آن خواهم مرد او بسيار تندخو بود حمزه براى مبارزه او بميدان رفت و پاى او را با يك ضربت انداخت . او بر زمين افتاد و تن خود را سوى حوض كشيد كه بسوگند خود وفا كند . حمزه او را دنبال كرد و در حوض او را كشت سپس عتبه و شيبه دو فرزند ربيعه و وليد فرزند عتبه براى جنگ تن بتن بميدان رفتند و مبارز خواستند . عوف و معود دو فرزند عفراء و عبد اللّه بن رواحه براى جنگ مرد و مرد سوى آنها رفتند هر سه از انصار بودند آنها پرسيدند شما كيستيد ؟ پاسخ دادند از انصار .
گفتند : حريف كريم ( خوب ) هستيد ولى ما با شما جنگ نمىكنيم ( عار داريم ) از قوم ما كسانى كه كفو ( هم ترازو ) ما باشند براى مبارزه آماده شوند . پيغمبر فرمود : برخيز اى حمزه ، برخيز اى عبيدة بن حارث ( پسر عم پيغمبر ) برخيز اى على . آنها برخاستند و هر دو دسته نزديك و روبرو شدند عبيدة بن حارث بن عبد المطلب با عتبه كه امير و فرمانده دشمن بود مبارزه نمود حمزه با شيبه و على با وليد نبرد كردند . اما حمزه شيبه را مهلت نداد و او را كشت على هم وليد را فورا كشت . عبيده و عتبه يك ديگر را با دو ضربت مختلف زدند و هر يكى با ضربت كارگر افتادند ( ولى عتبه زنده بود ) كه حمزه و على هر دو به او حمله نمودند و او را كشتند . عبيده را هم آن دو ( على و حمزه ) كه پاى او بريده بود نزد پيغمبر حمل نمودند . پيغمبر فرمود : آيا تو شهيد نشدى گفت : آرى اى پيغمبر . كاش ابو طالب مرا مىديد كه مىگفت ( شعر ) ما او را ( پيغمبر ) تسليم نمىدهيم مگر آنكه در پيرامون او كشته شويم و زن و فرزند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٠