كه هجوم آورده او را آزاد كنند ديگرى گفت : او را اخراج و نفى بلد مىكنيم .
باكى نخواهيم داشت هر جا كه خواهد رفت برود فقط از ما دور و ناديده باشد .
آن مرد نجدى ( شيطان ) گفت : مگر سخن نيكو و منطق دلنشين او را نمىشنويد و نمىبينيد كه هر جا و نزد هر قومى كه رفت آنها را تسخير مىكند و بسبب همان بيان شيرين آنها را ضد شما و براى جنگ شما تجهيز مىكند و سرزمين شما را پامال و كار شما را از دست شما خواهد گرفت . ابو جهل گفت : من چنين معتقد هستم از هر قومى يك جوان برگزيده به او شمشير داده كه همه جوانان يكباره مانند يك تن او را زده تا بكشند . اگر چنين كنند خون او ميان قبايل پامال مىشود و بنى عبد مناف قادر بر جنگ با تمام قبايل نخواهند بود آنگاه بگرفتن خونبها راضى خواهند شد .
آن مرد نجدى ( شيطان ! ) گفت سخن همين است و بس ! آنها با همين اتحاد و تصميم پراكنده شدند . جبرائيل نزد پيغمبر رفت و گفت : امشب در بستر خود آرام مگير .
چون ظلمت شب آغاز شد ، آنها ( قريش ) بر در آن حضرت جمع شده كه مراقب او باشند كه چه وقت بخواب فرو رود تا كار او را بسازند . چون پيغمبر آنها را چنين ديد بعلى بن ابى طالب فرمود : در بستر من بخواب . برد سبز ( روپوش ) مرا بر خود بگير كه به تو هيچ گزندى نخواهد رسيد و نيز به او دستور داد كه امانت مردم و كارهاى ديگر را بعد از او انجام دهد . سپس پيغمبر يك مشت خاك برداشت ( و دورا دور ) بر سر آنان بيخت و آيات قرآن را از سوره يس تلاوت فرمود تا پايان فهم لا ينصرون ( آنها رستگار و پيروز نمىشوند ) آنها او را نديدند . شخصى نزد آنها رفت و گفت چه انتظارى داريد ؟ گفتند : منتظر محمد هستيم . گفت خداوند شما را نا اميد كرد و كسى از شما نمانده كه خاك بر سر نگرفته باشد . سپس او به راه خود رفت و آنها دست بر سر خود نهادند آنها خاك را بر سر خود احساس نمودند و على را با روپوش پيغمبر ( در بستر ) آرام ديدند . به خود گفتند : محمد در خواب فرو رفته ، آنها پايدارى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٧