تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
آنها پيشوا و رئيسى داشتند كه نام او مليح بود . آنها را بدين خود دعوت كرد و آنها نپذيرفتند ، نزد كلب ( قبيله ) كه يكى از طوايف آنها بود كه بنى عبد اللّه موسوم بودند آنها را هم دعوت كرد و قبول نكردند . سپس نزد بنى حنيفه رفت و دعوت خود را بيان فرمود . هيچ يك از اعراب به اندازه آنها به او جواب بد نداد . بعد از آن نزد بنى عامر رفت و دين خود را آشكار نمود . يكى از آنها به او گفت اگر ما از تو پيروى كنيم و تو بر مخالفين پيروز شوى آيا بعد از تو ما از اين كار بهره خواهيم داشت ( جانشين تو باشيم ) فرمود . اين كار با خداست كه خود او هر كارى در جاى خود قرار مىدهد گفت : ( آن مرد عرب ) پس ما گردنهاى خود را آماج نشانه عرب كرده از تو دفاع كنيم و اين كار به ديگران سپرده شود ( فايده را ديگران برند ) . ما به كار تو نيازى نداريم . چون بنى عامر نزد رئيس سالخورده خود برگشتند و خبر دعوت پيغمبر را دادند و نسب آن حضرت را بيان نمودند دست بر سر نهاد و گفت : اى بنى عامر آيا اين كار ( اين غفلت ) جبران‌پذير است ؟ بخدائى كه جان من در دست اوست هيچ يك از فرزندان اسماعيل چنين دعوتى را جعل نكرده است . اين دعوت حق است . عقل و خرد شما كجا بود كه از او غفلت كرديد ؟ پيغمبر هميشه نزد هر وارد و زائر و مسافر كه جاه و شرف داشته باشد رفته دعوت خود را بيان نمود و در هر جا كه مىرفت عم او ابو لهب او را دنبال كرده پس از فراغت از بيان مىگفت : اى بنى فلان اين شما را دعوت مىكند كه عبادت لات و عزى را از گردن خود خلع و بدعت و گمراهى او را قبول كنيد و حتى ياران و هم پيمانان شما را از اجنه بدين كار دعوت مىكند . شما از او مشنويد و نپذيريد .