اگر خداوند ترا فرستاده كه يك ديو فرستاده ، كه كعبه را لخت كند . ديگرى گفت :
خداوند ديگرى را نيافت كه ترا فرستاد ؟ سيمى گفت : به خدا با تو هرگز سخن نخواهم گفت . اگر تو چنان كه مىگوئى رسول خدا هستى تو بزرگتر از آنى كه من به تو پاسخ بدهم و اگر دروغگو باشى شايسته نيست كه با تو سخن بگويم . چون از آنها نا اميد شد گفت : پس اين دعوت را مكتوم كنيد مبادا قوم من بر آن آگاه شوند .
آنها خوددارى نكرده اوباش و بىخردان قوم خود را وادار نمودند كه به او احاطه كنند او ناگزير بيك ديوار معروف ببستان و متعلق بعتبه و شيبه ( از قريش ) دو فرزند ربيعه بود پناه برد . آن دو مالك در آنجا بودند كه اوباش از دنبال كردن آن حضرت برگشتند . او ( حضرت ) در سايه حبله ( نخل ) نشست و گفت : خداوندا زوال نيروى خود ( ناتوانى ) و بىچارگى و خوارى خويش را نزد مردم به تو شكايت مىكنم اى از همه مهربانتر كه تو خداى ناتوانان و خداى من هستى ، مرا بكه مىسپارى آيا به كسى كه دور باشد ( خويش نباشد ) يا بدشمنى كه كار مرا به او سپردى مرا واگذار مىكنى . اگر تو بر من غضب نكرده باشى من باكى ( از اين پيش آمدها ) ندارم .
عنايت و پرورش تو بزرگتر است . من بنور روى تو ( مجاز ) كه تاريكيها را زدوده و كار دنيا و آخرت را نيك و روشن نموده پناه مىبرم كه خشم خود را بر من فرود ميار و غضب خود را به من روا مدار . چون دو فرزند ربيعه آن پيش آمد را ديدند حس حميت و خويش نوازى آنها تحريك شد . غلام خود را كه نصرانى ( مسيحى ) و نام او عداس بود خوانده دستور دادند كه خوشهاى چيده انگور را برداشته نزد آن مرد ( پيغمبر ) ببرد او هم امر آنها را انجام داد چون آن را نزد رسول نهاد پيغمبر دست زد و فرمود بسم اللّه سپس خورد .
عداس گفت : اين گونه سخن را اهل اين شهر نمىدانند و نمىگويند . تو اهل كدام شهر و دين تو چيست ؟ پيغمبر پرسيد تو اهل كدام كشور و كيش تو چيست ؟ گفت : من نصرانى و اهل نينوى ( اشور - نزديك موصل ) پيغمبر پرسيد آيا تو از قريه آن مرد نيكوكار هستى ؟ مقصود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 103
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٣