يونس بن متى . گفت تو چگونه مىدانى كه يونس كيست ؟ پيغمبر فرمود او برادر من است او پيغمبر بود و من نيز پيغمبر هستم . عداس بر دست و پاى پيغمبر افتاد و آنها را بوسيد ( و در آغوش كشيد ) سپس برگشت ( غلام ) دو فرزند ربيعه يكى به ديگرى گفتند غلام ما را از راه بدر كرده ( فاسد ) چون عداس برگشت به او گفتند : واى بر تو چه شده بود كه تو دست و پاى او را مىبوسيدى ؟ گفت : روى زمين بهتر ( ارجمندتر ) از اين نيست . گفتند واى بر تو دين تو بهتر از دين اوست . سپس پيغمبر به مكه مراجعت نمود شب شد و پاسى از شب گذشت كه پيغمبر براى نماز به پا خاست در آن هنگام هفت تن پرى كه از اجنه نصيبين بوده و يمن را قصد مىنمودند بر او گذشتند و گوش دادند ( و قرآن را شنيدند ) چون نماز پيغمبر پايان يافت آنها بسوى قوم خود با مژده روانه شدند . آنها ايمان آوردند و ( اسلام را ) قبول كردند . بعضى گويند چون پيغمبر از ثقيف برگشت نزد مطعم بن عدى فرستاد و از او يارى و پناه خواست كه بتواند پيغام خدا را ابلاغ كند . مطعم و فرزندان و برادرزادگان او همه اسلحه خود را برداشته به مسجد روانه شدند . ابو جهل آن را ديد پرسيد : آيا تو متابعت كردى ( اسلام آوردى ) يا پناه دهنده هستى ؟ گفت : پناه دهنده و مدافع هستم . او هم گفت . هر كه را تو پناه دهى ما هم حامى او خواهيم بود . پيغمبر وارد مكه شد و در آن جا اقامت نمود ابو جهل او را ديد گفت : اى بنى عبد مناف : اين است پيغمبر شما . عتبة بن ربيعه گفت : مگر بد باشد كه از ما پيغمبر و پادشاه باشد ؟ پيغمبر شنيد بسوى آنها رفت و گفت : تو اى عتبة براى خدا چيزى نگفتى بلكه براى سود خود . اما تو اى ابو جهل به خدا بر تو روزگارى نخواهد گذشت و آن هم دور نيست كه تو كم بخندى و بسيار گريه كنى شما نيز اى گروه قريش مدتى بسيار بر شما نمىگذرد كه در اين راه باكراه و اجبار شركت كنيد ( اسلام ) . چنين هم شد پيغمبر در مراسم و هنگام آمدن قبايل نزد آنها مىرفت ( و دين خود را بيان مىنمود ) نزد كنده ( قبيله ) در محل اقامت خود آنها رفت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 104
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٤