تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
زراره در آمدند . لقيط دختر خود ، دختنوس ، را نيز همراه داشت . هميشه با او به جنگ مىرفت و از رأى و انديشهء وى استفاده مىكرد . اين گروه‌هاى انبوه براى پيكار به راه افتادند در حالى كه يقين داشتند قبيله‌هاى عبس و عامر را نابود خواهند كرد و انتقام خون كشتگان خود را از آنان خواهند گرفت . لقيط در راه خود به كرب بن صفوان بن حباب سعدى بر خورد كه مردى بزرگوار بود . از او پرسيد : « چه چيز تو را از همراهى با ما و شركت با ما در جنگ ، باز داشت ؟ » جواب داد : « شترم . شترهائى را گم كرده‌ام و بايد بگردم و آنها را پيدا كنم . » لقيط گفت : « چنين نيست بلكه مىخواهى حركت ما و چند و چونى نيروى ما را به دشمنان ما خبر دهى . از اين رو ، تا سوگند نخورى كه حركت ما را به كسى خبر نخواهى داد ، نمىگذارم به روى . » كرب سوگند ياد كرد و رفت در حالى كه از تهمتى كه لقيط به وى زده بود خشمگين به نظر مىرسيد . همين كه به بنى عامر نزديك شد تكه پارچه‌اى بر گرفت و در آن يك حنظله ( كه ميوهء بسيار تلخى است و آن را خربزه يا هندوانهء ابو جهل گويند ) و مقدارى خار و قدرى خاك در آن ريخت . بعد دو تكه پارچهء بمنى و يك قطعه پارچهء سرخ رنگ و ده ريگ سياه بر گرفت و همه را در جائى كه اهل قبيله آب بر مىداشتند ، انداخت و رفت بىآن كه سخنى بگويد .