را از خود دور كنى . »
بسطام راه خود را ادامه داد تا به يك تپه شنى رسيد كه در سرزمين ضبه واقع بود و آن را الحسن مىخواندند .
براى تماشاى اطراف ، از تپه بالا رفت و چشمش به شتران بسيارى افتاد كه سراسر زمين را پوشانده بودند .
هزار شتر ماده ميان آنها بود كه به مالك بن منتفق ضبى ، از بنى ثعلبه بن سعد بن ضبه تعلق داشت و او يك چشم شتر نرى را از كاسه در آورده بود زيرا در دورهء جاهليت اين رسم بود كه وقتى تعداد شتران مادهء كسى به هزار مىرسيد ، يك چشم شتر نرى را كور مىكرد تا بدين وسيله چشم زخم را از شتران ماده دفع كرده باشد .
آن شترهاى ماده هم در فصل بهار ، در زمينهاى سر سبز و پر از سبزه و گياه پرورش يافته بودند .
مالك بن منتفق ، صاحب شتران ، نيز بر اسبى راهوار سوار بود و از آنها پاسدارى مىكرد .
بسطام همين كه بر فراز تپه رسيد ، ترسيد كه او را ببينند و به خطرى كه در كمينشان بود پى ببرند . اين بود كه به پهلو خوابيد و سر خورد و سرازير شد و پائين رفت و به ياران خود گفت :
« اى بنى شيبان ، من هرگز روزى به اين خوبى نديده بودم كه بتوانيم گروهى را غافلگير كنيم و شتران بسيارى به چنگ آوريم . »
نقيد چشمش به ريش بسطام افتاد كه هنگام سرازير شدن از تپه خاك آلود شده بود . باز هم فال گرفت و گفت :
« اگر اين پرندگان راست بگويند ، بسطام نخستين كسى است كه كشته خواهد شد . »
نقيد اسدى ، پس از اين پيشگوئى بر آن شد كه از بسطام جدا
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٠