گردد ، ولى از انديشهء دورى از او ، ناراحت و نگران شد . اين بود كه براى اتمام حجت به او گفت :
« اى ابو الصهباء ، برگرد زيرا مىترسم كه كشته شوى . »
بسطام به دو گوش نداد و او هم ناچار از وى جدا شد .
بسطام سپس با ياران خود سوار شد و بر آن شتران تاخت و به راندن آنها پرداخت .
شتر نر مالك هم كه يك چشم بود و ابو شاعر ناميده مىشد ، در ميانشان بود .
مالك كه حملهء دشمن را ديد ، بيدرنگ بر اسب خود جست و از ضبه به سوى قوم خود - كه قبيلهاى به نام صباح بود - روانه گرديد تا به تعشار رسيد و فرياد زد :
« اى مردان صباح ، روز ، روز كارزار است . » و باز به سوى شتران خود برگشت و به سواران بسطام رسيد كه سرگرم راندن شترهاى وى بودند .
مالك ، شتر نر يك چشم را كه ابو شاعر نام داشت ، از ميان شترهاى ماده بر گرداند تا شترهاى ماده نيز از او پيروى كنند .
ولى هر شتر مادهاى كه به دنبال آن شتر نر مىرفت ، بسطام او را پىمىبريد .
مالك وقتى ديد كه بسطام و يارانش چنين كارى مىكنند ، گفت :
« اى بسطام ، اين چه ديوانگى است ؟ اين شتران را نكش چون سرانجام يا از آن ما خواهند شد يا از آن تو . »
ولى بسطام گوش نداد .
او بر اسبى سياه كه زعفران نام داشت سوار بود و ياران خويش را حمايت مىكرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 151
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥١