تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
خويشاوندان دور مرا نمىتوانيد بكشيد . من هم نمىخواستم به شما آسيبى برسانم . بنا بر اين آيا ممكن است كه هر چه ما خرما داريم بگيريد و با ما به مسالمت رفتار كنيد ؟ به خدا سوگند كه ما هرگز يربوع را سرآسيمه نخواهيم ساخت . » عتيبه نيز آنچه خرما داشتند گرفت و راهشان را باز گذاشت . بكر به راه خود ادامه داد و پيش رفت تا در جاده‌اى به بنى - ربيع بن حارث رسيد كه مقاعس ناميده مىشد و اين قبيله را از آن رو مقاعس مىخواندند كه از پيمان بنى سعد شانه خالى كرده بود زيرا تقاعس به معنى طفره رفتن و شانه خالى كردن است . بارى ، افراد بنى ربيع از جايگاه و كسان خويش دور افتاده بودند كه بكر بر آنان حمله برد و شترانشان را گرفت و زنانشان را اسير كرد . بنى ربيع كسى را به فرياد خواهى پيش بنى كلب فرستاد ولى بنى كلب حاضر نشد كه ايشان را يارى دهد . لذا فرياد خواه ايشان پيش بنى منقر بن عبيد رفت . مردان بنى منقر سوار شدند و به جست و جوى بكر شتافتند تا به كسان بكر بن وائل رسيدند كه سر گرم پيكار با بنى ربيع بودند . حوفزان در زير سايه درختى نشسته بود كه ناگهان بىخبر سر را بلند كرد و اهتم بن سمى بن سنان منقرى را بالاى سر خود ايستاده ديد ، و بيدرنگ برخاست و سوار اسب خود شد . اهتم فرياد زد : « اى فرزندان سعد ! » حوفزان نيز فرياد زد :