حارث به دو گفت :
« از من هر چه مىخواهى ، بخواه ! » جواب داد :
« همنشينى با تو و دوستى تو را مىخواهم . »
روز بعد ، حارث لشكريان خويش را كه چهل هزار تن بودند آماده ساخت و به جنگ برانگيخت .
دو لشكر در برابر هم صف آرائى كردند و به پيكار پرداختند .
پس از جنگى خونين ، منذر كشته شد و سپاهيانش شكست خوردند .
به فرمان حارث ، دو پسرش را كه كشته شده بودند ، مانند دو بار به دو پهلوى شتر بستند و نعش منذر را هم در يك جوال رويش گذاشتند . و حارث گفت :
« اين هم سربار آن دو بار ! » و اين سخن ضرب المثل شد .
از آن جا به حيره رفت و آن سرزمين را غارت كرد و سوزاند و گفتهء برخى : غريان را به نام دو پسر خويش ساخت .
ابن ابى الرعلاء ضبيانى دربارهء اين روز مىگويد :
كم تركنا بالعين عين اباغ * من ملوك و سوقة اكفاء
امطرتهم سحائب الموت تترى * ان فى الموت راحة الاشقياء
ليس من مات فاستراح به ميت * انما الميت ميت الاحياء