را پرسيد .
او در آغاز اين راز را آشكار نكرد ولى بر اثر اصرار شاه سرانجام آنچه را كه رفته بود باز گفت .
چيزى نگذشت كه عبد الله را پيش پادشاه بردند .
پادشاه كه عبد الله را خود به نزد جادوگر فرستاده بود تا جادوگرى بياموزد ، به دو گفت :
« شمهاى از جادوگرى تو را شنيده و ديدهام . خوب پيشرفت كردهاى ! » عبد الله گفت :
« من هيچ كس را درمان نمىكنم و اين تنها خداست كه هر كس را كه بخواهد ، شفا مىدهد . »
به فرمان پادشاه ، عبد الله را به اندازهاى شكنجه كردند كه سرانجام آنچه را كه از آن راهب ديده بود شرح داد .
پادشاه دستور داد كه راهب را بياورند .
هنگام كه راهب به حضور شاه رسيد ، شاه گفت :
« از دين خود برگرد ! » راهب خوددارى كرد و بدين كار تن در نداد .
از اين رو به دستور پادشاه اره بر سر وى نهادند و او را به دو نيمه اره كردند .
آنگاه پسر عموى شاه را آوردند .
شاه به دو نيز گفت :
« از كيش خود باز گرد ! » او هم حاضر بدين كار نشد . به همين جهة پيكر او را نيز با اره به دو نيمه كردند .
پادشاه سپس به عبد الله رو كرد و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٩