كه به پدرت مىرسى بگو : جادوگر مرا معطلم كرد . بدين ترتيب هيچيك تو را نخواهد آزرد . »
در آن شهر مار بزرگى بود كه راه را بر مردم مىبست .
روزى عبد الله بر او گذشت و او را به سنگ زد و كشت و پيش راهب رفت و او را ازين رويداد آگاه ساخت .
راهب به دو گفت :
« در تو نيروئى است كه به زودى آشكار خواهد شد . اگر چنين نبود ، به نزد من راهنمائى نمىشدى ؟ » همچنان كه راهب پيش بينى كرده بود ، عبد الله نيروئى يافت كه توانست نابينا را بينا سازد و كسانى را كه دچار برص بودند بهبود بخشد و بيماران ديگر را درمان كند .
پادشاه پسر عموئى داشت كه نابينا بود . همين كه شنيد آن پسر مارى را كشته و بيمارانى را شفا داده ، به دو گفت :
« از خداوند درخواست كن كه بينائى مرا به من باز گرداند . »
عبد الله گفت :
« اگر خداوند بينائى تو را به تو باز دهد ، آيا به دو ايمان مىآورى ؟ » جواب داد :
« آرى . »
عبد الله نيز دست دعا به درگاه كردگار توانا برداشت و گفت :
« بار خدايا ، اگر اين مرد راست مىگويد ، بينائى او را به وى برگردان ! » مرد بينائى خود را باز يافت و پيش پادشاه رفت .
پادشاه كه او را ديد شگفت زده شد و چگونگى آن رويداد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 38
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٨