اين جادوگر هنگامى كه به سالخوردگى رسيد ، روزى پيش پادشاه رفت و گفت :
« من ديگر پير شدهام و اگر بميرم كسى جانشين من نخواهد بود . پسرى را پيش من بفرست تا به دو جادوگرى بياموزم . »
ذو نواس نيز پسرى را كه عبد الله بن ثامر نام داشت به نزد جادوگر فرستاد .
عبد الله هر روز پيش جادوگر مىرفت و درس مىگرفت و بر مىگشت .
در راه او راهبى بود خوش صدا كه انجيل را به بانگى خوش و آهنگى نيكو مىخواند .
روزى عبد الله نزد او نشست و فريفتهء صداى وى شد . روز بعد ، هنگامى كه پيش جادوگر مىرفت در راه به دير راهب قدم نهاد و پهلويش نشست .
هنگامى كه به نزد جادوگر رسيد ، جادوگر او را زد و پرسيد :
« چرا اين قدر دير كردى ؟ » عبد الله هنگام بازگشت به خانه هم پيش راهب رفت و در آن جا مدتى درنگ كرد . در نتيجه ، وقتى به خانه رسيد پدرش نيز او را زد و پرسيد :
« براى چه اين قدر دير آمدى ؟ » عبد اللّه از دست آن دو تن ، كه يكى استاد جادوگر و ديگرى پدرش بود ، پيش راهب شكايت كرد .
راهب به دو گفت :
« هنگامى كه پيش استاد جادوگر مىروى ، اگر پرسيد كه :
چرا دير كردى ؟ بگو : پدرم مرا نگهداشته بود . همچنين هنگامى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 37
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٧