سرانجام آن پسر به پادشاه گفت :
« تو نمىتوانى مرا بكشى جز بدين راه كه همهء مردم كشور خود را گردآورى و كمان بكشى و مرا نشانه تير قرار دهى و پيش از آن كه تير بيندازى بگويى : بنام خدائى كه پروردگار اين پسر است . »
پادشاه چنين كرد و او را كشت .
مردم كه چنين ديدند ، گفتند :
« به خدائى ايمان مىآوريم كه پروردگار اين پسر است . »
در اين هنگام به پادشاه گفته شد :
« آمد به سرت از آنچه مىترسيدى . »
پادشاه نيز فرمان داد تا دروازههاى شهر را ببندند .
آنگاه گودالهائى كند و آنها را پر از آتش كرد و مردم را در كنار گودالها برد . هر كس را كه از دين خود بر مىگشت رها مىساخت و هر كس را كه بر نمىگشت ، در ميان آتش مىانداخت و مىسوزاند .
زنى بود خداپرست كه سه پسر داشت و يكى از آنها شير خوار بود .
پادشاه به دو گفت :
« از دين خود دست بردار و پيش من برگرد و گر نه تو و فرزندانت را مىكشم . »
زن نپذيرفت و پادشاه دو پسر بزرگ او را در كام آتش انداخت .
زن باز هم حاضر نشد كه كيش خود را ترك گويد .
پادشاه اين بار كودك شيرخواره او را گرفت تا در آتش اندازد .
زن ديگر تاب نياورد و براى فرزند خود نگران شد و مىخواست -
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: ابن الأثير
ص٤١