« خويشتندار باش ، من گمان نمىبردم كه تو چنين كارى بكنى . »
از آن پس عبد الله در نجران به هر آسيب ديدهاى كه مىرسيد ، مىگفت :
« اى بندهء خدا ، آيا به دين من در مىآئى تا از خدا بخواهم تا از اين بلا ترا رهائى بخشد ؟ » او مىگفت :
« آرى . »
آنگاه به خداپرستى مىگرويد و عبد الله هم دربارهء وى دعا مىكرد و او را شفا مىداد .
رفته رفته در نجران ديگر هيچ آسيب ديدهاى نماند كه پيش عبد الله نيامد و به دعاى او شفا نيافت .
پادشاه نجران همين كه از كار عبد الله خبر دار شد ، او را فراخواند و گفت :
« تو ميانهء من و مردم اين قريه را بر هم زدى و با آئين من مخالف كردى ، اكنون با تو كارى خواهم كرد كه عبرت ديگران شوى . »
عبد الله گفت :
« تو نمىتوانى چنين كارى بكنى . »
پادشاه نجران فرمان داد كه عبد الله را بر فراز كوه بلندى ببرند و از آن جا او را سرنگون بر زمين اندازند .
اين كار را كردند ولى او آسيبى نديد .
بعد او را به سوى آبهاى نجران بردند . درياهائى بود كه هر كس و هر چيزى كه در آن مىافتاد نابود مىشد .
او را در آب افكندند و هنگامى كه بيرون آوردند ديدند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 35
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٥