دعاى او مستجاب مىشد و كراماتى داشت و بيماران را بهبود مىبخشيد .
او به نجران رسيد و در نقطهاى ميان نجران و آن جادوگر ، خيمه زد و سكونت گزيد .
ثامر پسر خود عبد الله را با پسران ديگر پيش آن جادوگر مىفرستاد .
عبد الله روزى در راه به سراپرده فيميون گذشت و فريفتهء نماز وى گرديد و نشست و به آنچه او هنگام نيايش پروردگار بر زبان مىراند ، گوش داد .
سرانجام به كيش او گرويد و پرستش و بندگى خداى بزرگ را پيشه كرد .
آنگاه به پرسش دربارهء اسم اعظم پرداخت . فيميون اسم اعظم خداوند را مىدانست ولى از او پوشيده مىداشت و مىگفت :
« تو تاب تحمل آن را ندارى . »
ثامر گمان مىكرد كه پسرش ، همچنان با پسران ديگر پيش آن جادوگر مىرود .
عبد الله وقتى ديد كه فيميون اسم اعظم را از او دريغ مىكند ، قدحهائى را برداشت و بر روى آنها همهء نامهاى خداوند را نوشت و يكايك را در آتش انداخت تا به كاسهاى رسيد كه نام بزرگ خدا بر آن نوشته شده بود .
اين كاسه همين كه در آتش افتاد از آن بيرون جست بىاينكه آسيبى ديده باشد .
عبد الله آن را برداشت و پيش فيميون برد و او را از آنچه روى داده بود ، آگاه ساخت .
فيميون به دو گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 34
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٤