فيميون همراه او رفت .
همين كه داخل خانه شد ، آن مرد روپوش را از روى پسر خود بكنار زد و از فيميون درخواست كرد تا دربارهء پسر وى دعائى بكند .
فيميون دعا كرد و آن پسر ، بينائى خود را بازيافت .
پس از آن ، فيميون چون پىبرد كه در آن قريه شناخته شده است با صالح از آن جا بيرون رفت و در شام به درخت بزرگى رسيد .
در زير آن درخت ، مردى او را فراخواند و گفت :
« هميشه چشم به راه تو بودهام . از اين جا دور نشو تا مرا به خاك بسپارى ، چون من هم اكنون مىميرم . »
اين را گفت و مرد .
فيميون او را شست و كفن كرد و خاك سپرد .
فيميون و صالح از آن جا به راه افتادند تا به بخشى از سرزمين عربستان رسيدند .
يكى از تازيان آن دو را گرفت تا در نجران ، به عنوان برده ، بفروشد .
مردم نجران به پيروى از آئين برخى از اعراب ، درخت خرماى بزرگى را مىپرستيدند و هر سال روز ويژهاى را براى آن درخت عيد مىگرفتند .
همين كه آن عيد فرا مىرسيد هر جامه و پرده زيبا و زيور نيكوئى كه داشتند بر آن درخت خرما مىآويختند و آن روز تا شب پيرامونش حلقه مىزدند .
از بزرگان نجران ، يكى فيميون را خريد و ديگرى صالح را فيميون شب كه به نماز بر مىخاست ، خانه از روى او به
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 32
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٢