« كسى مانند من پيش خانوادهء خود نمىرود جز در حالى كه سلاح آنان را نيز در بر كرده باشد . »
بدين گونه جساس و هجرس به راه افتادند تا به گروهى از قوم خود رسيدند .
جساس براى آنان داستان هجرس را باز گفت و ايشان را آگاه ساخت از اين كه هجرس نيز اكنون وارد همان عرصهاى مىشود كه همهء قوم او شدهاند و آماده است تا همان پيمانى را ببندد كه همه بستهاند .
پس از انجام مراسم خويشاوندى خونى و بستن پيمان ، هجرس كمر نيزهء را گرفت و گفت :
« سوگند مىخورم به اسب خود و دو گوش او ، به نيزهء خود و دو سر او ، و به شمشير خود و دو دم او كه هيچ مردى قاتل پدر خويش را زنده نمىگذارد و پيوسته چشم به راه فرصتى است كه از او انتقام بگيرد . »
بعد با نيزهء خود ضربتى به جساس زد و او را كشت و به قوم خود پيوست .
بنا بر اين روايت ، جساس آخرين كسى است از قبيله بكر كه كشته شده است .
ولى روايت نخستين بيشتر نقل شده است .
اكنون بر مىگرديم به دنبالهء سر گذشت :
پس از كشته شدن جساس پدرش ، مره ، براى مهلهل پيام فرستاد و گفت :
« تو خونخواهى كردى و انتقام خود را گرفتى و جساس را كشتى ، ديگر از جنگ دست بازدار و سر سختى و تندروى را كنار بگذار و دو قبيله را با يك ديگر آشتى بده زيرا اين صلح بهترين راه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 304
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠٤