تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
نمىتوانست جز جساس هيچ كس ديگرى را به جاى پدر خود بشناسد . جساس ضمنا دختر خود را به عقد هجرس در آورد . يك روز ميان هجرس و مردى از قبيلهء بكر مشاجره‌اى شد و آن مرد بكرى به او گفت : « تو را تا به پدرت ملحق نكنيم ، از دستت آسوده نخواهيم شد . » هجرس كه اين سخن شنيد ، او را رها كرد و در هم و اندوهگين پيش مادر خويش رفت و او را از آنچه گذشته بود ، آگاه ساخت . بعد ، هنگامى كه در كنار همسر خود خفته بود ، زنش - نشانه‌هاى نگرانى و انديشه را در چهرهء او ديد و ناراحت شد و داستان او را با پدر خود جساس در ميان گذاشت . جساس گفت : « به خداى كعبه سوگند كه اين كينه خواهى هنوز پايان نيافته است ، » او شب را با بيدارى و بيتابى گذراند تا صبح شد . بامداد هجرس را به نزد خود فراخواند و به دو گفت : « تو فرزند منى و از من هستى و به همين جائى كه مىدانى ، بستگى دارى و من هم دختر خود را به تو داده‌ام . جنگ دربارهء پدر تو دير زمانى پيش از اين بود . بعد همه صلح كرديم و من كوشيدم تا تو نيز مانند همهء مردم در سايهء اين صلح زندگى آرامى داشته باشى و با من به سر برى تا وقتى كه در وفادارى به قوم پيمان ببندى ، همچنان كه ما پيمان بسته‌ايم . » هجرس گفت : « من ، هم اكنون براى پيمان بستن آمادگى دارم . » جسان اسبى در دسترس او گذاشت و او مسلح شد و بر اسب جست و گفت :