نمىتوانست جز جساس هيچ كس ديگرى را به جاى پدر خود بشناسد .
جساس ضمنا دختر خود را به عقد هجرس در آورد .
يك روز ميان هجرس و مردى از قبيلهء بكر مشاجرهاى شد و آن مرد بكرى به او گفت :
« تو را تا به پدرت ملحق نكنيم ، از دستت آسوده نخواهيم شد . »
هجرس كه اين سخن شنيد ، او را رها كرد و در هم و اندوهگين پيش مادر خويش رفت و او را از آنچه گذشته بود ، آگاه ساخت .
بعد ، هنگامى كه در كنار همسر خود خفته بود ، زنش - نشانههاى نگرانى و انديشه را در چهرهء او ديد و ناراحت شد و داستان او را با پدر خود جساس در ميان گذاشت .
جساس گفت :
« به خداى كعبه سوگند كه اين كينه خواهى هنوز پايان نيافته است ، » او شب را با بيدارى و بيتابى گذراند تا صبح شد .
بامداد هجرس را به نزد خود فراخواند و به دو گفت :
« تو فرزند منى و از من هستى و به همين جائى كه مىدانى ، بستگى دارى و من هم دختر خود را به تو دادهام . جنگ دربارهء پدر تو دير زمانى پيش از اين بود . بعد همه صلح كرديم و من كوشيدم تا تو نيز مانند همهء مردم در سايهء اين صلح زندگى آرامى داشته باشى و با من به سر برى تا وقتى كه در وفادارى به قوم پيمان ببندى ، همچنان كه ما پيمان بستهايم . »
هجرس گفت :
« من ، هم اكنون براى پيمان بستن آمادگى دارم . »
جسان اسبى در دسترس او گذاشت و او مسلح شد و بر اسب جست و گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 303
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٠٣