آنان از پرداخت خراج خوددارى كردند و فرستادگان وى را زدند و راندند .
حجر ، كه اين خبر را شنيد ، لشكرى از قبيلهء ربيعه و لشكرى نيز از سپاهيان برادرش ، كه از قبائل قيس و كنانه بودند ، فراهم آورد و به سر كوبى قبيلهء بنى اسد شتافت و سرداران و نيكانشان را گرفت و اموالشان را ربود و گروهى را با چماق كشت و گروهى از بزرگانشان را به تهامه فرستاد و در زندان انداخت كه عبيد بن ابرص شاعر از آن جمله بود .
عبيد شعرى درين باره ساخت تا حجر را نسبت به بنى اسد بر سر رحم آورد .
اين شعر مؤثر واقع شد و حجر به فرزندان اسد رحمت آورد و ايشان را از زندان آزاد كرد و كسى را فرستاد كه اموالشان را نيز به ايشان برگرداند .
آزادشدگان به اندازهء يك روز راه دور شده بودند كه كاهنشان ، عوف بن ربيعة بن عامر اسدى ، به پيشگوئى پرداخت و گفت :
« كيست آن فرمانرواى چيره دست توانائى كه سوار بر شترانى مانند گاوان وحشى مىتازد ؟ اين خون اوست كه روان است و اوست كه فردا بامداد جانش گرفته مىشود . »
از او پرسيدند :
« اين كيست ؟ » پاسخ داد :
« اگر بيم جان نبود به شما خبر مىدادم كه او همان حجر بلند آوازه است . »
آنان كه اين پيشگوئى را شنيدند ، شتابان تاختند و فراز و نشيبها را درنورديدند تا به لشكرگاه حجر رسيدند و به سراپردهء
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٦٥