( كسانى براى تو دربارهء كارى نامعلوم ، خبرهائى هيجان آميز و دروغ و شگفتانگيز آوردند ولى من خبرى راست مىآورم كه يقين است . اگر كسى از آنچه مبهم است با تو سخن گفته من از چيزى سخن مىگويم كه روشن و آشكار است . )
بعد آنچه را كه شنيده بود ، براى حجر حكايت كرد .
حجر هنگامى كه سخنان او را مىشنيد مقدارى خار در دست داشت كه آن را « مرار » مىگويند و چنان به خشم آمده بود كه اين گياه تلخ را مىجويد و از شدت خشم تلخى آن را حس نمىكرد .
سدوس هنگامى كه سخن خود را به پايان رساند ، دريافت كه حجر درين مدت مرار مىجويده است . بدين جهة از آن پس او را « آكل المرار » لقب دادند .
( مرار گياهى است بسيار تلخ ، و هر حيوانى كه آن را بخورد مىميرد . ) [ ( 1 ) ]
به فرمان حجر در ميان لشكر جار زدند و لشكريان را براى پيكار فراخواندند .
همهء آمادهء نبرد شدند و حجر با لشكرى كه بسيج كرده بود به سر وقت زياد بن هبوله شتافت .
ميان حجر و زياد جنگى بسيار سخت در گرفت و در اين جنگ مردم شام ، كه سپاهيان زياد بودند ، كشتهء بسيار دادند .
قبائل بكر و كنده نيز اموال و اسيرانى را كه بدست دشمن افتاده بودند نجات دادند .
در آن گير و دار سدوس ، زياد بن هبوله را شناخت و بر او تاخت و با وى گلاويز شد و او را به زمين زد و اسير كرد .
هامش
[ ( 1 ) ] - اين توضيح از خود ابن اثير است .
مترجم