هر شب وقتى كه مىخواست بخوابد ، به من دستور مىداد كه يك كاسه شير در كنار بسترش بگذارم . . . شبى خفته بود و من نزديكش نشسته بودم و من نزديكش بودم و به دو مىنگريستم . ناگهان مار سياهى كه كشندهترين مارها بود بدان جا خزيد . همين كه طرف سر حجر رفت ، حجر سر خود را برگرداند . بعد به سوى دست او خزيد و او دست خود را عقب كشيد ، مار به طرف پاى او رفت و او پاى خود را نيز پس كشيد .
حيوان گزنده سپس به سوى كاسهء شير رفت و از شير نوشيد و مقدارى از شيرى را كه در دهان گرفته بود باز در كاسه ريخت .
من كه چنين ديدم با خود گفتم ، الآن حجر بيدار مىشود و شير زهر آلود را مىنوشد و مىميرد و من از دستش آسوده مىشوم .
ديرى نگذشت كه حجر بيدار شد و گفت :
« ظرف شير را به من بده ! » همين كه كاسهء شير را به دستش دادم آن را بو كرد و به دور افكند . كاسه واژگون شد و شير بر زمين ريخت .
آنگاه پرسيد :
« اين مار سياه كجا رفت ؟ » گفتم :
« من آن را نديدم . »
گفت :
« به خدا دروغ مىگوئى ! » سدوس كه در آن نزديكى به گفت و گوى زياد و هند گوش مىداد ، همهء سخنان آن دو را شنيد . بعد پيش حجر رفت و به دو گفت :
اتاك المرجفون بامر غيب * على دهش و جئتك باليقين
فمن يك قد اتاك بامر لبث * فقد آتى بامر مستبين