عمرو بن ابى ربيعه كه پيروزى شدوس را ديد ، بر او رشك برد و پيش رفت و با نيزهء خود زخمى كارى به زياد زد و او را كشت سدوس به خشم آمد و گفت :
« تو اسير مرا كه پادشاه شام بود ، كشتى . و خونبهاى او كه خونبهاى يك پادشاه است بايد به من بپردازى . »
سرانجام براى داورى پيش حجر رفتند و حجر چنين حكم كرد كه عمرو و كسانش به اندازهء خونبهاى يك پادشاه به سدوس بپردازند . خود او نيز به آنان پولى داد و بدين گونه ايشان را در پرداخت اين خونبهاى سنگين كمك كرد .
سپس همسر بىوفاى خود ، هند ، را گرفت و او را به ميان دو اسب بست و اسبها را از دو سوى مخالف به حركت در آورد تا پيكرش را به دو نيمه كردند .
برخى نيز گفتهاند :
« زن خود را چنين نكشت بلكه او را سوزاند . »
حجر ، پس از آن كه همسر خود را از ميان برد ، درين باره گفت :
ان من غره النساء بشىء * بعد هند لجاهل مغرور
حلوة العين و الحديث و مر * كل شيء اجن منها الضمير
كل انثى و ان بدالك منها * آية الحب حبها خينعور
( پس از هند اگر كسى فريفتهء زنان شود نادان و گمراه است .
زن چشمان و گفتارى شيرين دارد ولى آنچه را كه در درون خود پنهان مىكند تلخ است .
هر زنى ، اگر چه در چشم تو نشانهء عشق و دوستى جلوه كند ، دوستى او زود گذر است و دير پاى نيست . )
حجر بعد از آن پيروزى به حيره باز گشت .