تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
بدين گونه كارى كرد كه او وى را از نگهبانان زياد پندارد . آنگاه به سراپردهء زياد بن هبوله نزديك شد تا جائى كه مىتوانست سخن او را بشنود . زياد همسر حجر را كه اسير كرده بود در آغوش خود كشيد و بوسيد و با وى عشق‌بازى كرد و به او گفت : « اكنون دربارهء حجر چه گمان مىكنى ؟ » هند ، همسر حجر ، پاسخ داد : « گمان نمىكنم ، بلكه يقين دارم كه حتى اگر خود را به كاخ‌هاى شام هم برسانى ، حجر از جست و جوى دست بر نمىدارد تا تو را پيدا كند و انتقام بگيرد . همين الآن او با سواران بنى شيبان در راه است و شتابان به سوى لشكرگاه تو مىتازند . او ياران خود را بر مىانگيزد و يارانش او را دلگرمى مىدهند . چنان سخت تشنه است كه لبانش كف بر آورده مانند لبان شترى كه خار خسك مىخورد . بنا بر اين زودتر برخيز و خود را نجات بده ! زيرا جوينده‌اى گرم پوى و گروهى انبوه با تدبيرى متين و انديشه‌اى درست در پى تو مىتازند . » زياد كه اين سخنان را شنيد به خشم آمد و به هند سيلى زد و گفت : « تو اين حرفها را نزدى مگر براى اين كه فريفته و دلدادهء حجر هستى . » هند گفت : به خدا سوگند من به اندازه‌اى كه از حجر بدم مىآيد از هيچ مردى بدم نيامده است . اما هيچ مردى را هم دور انديش‌تر از او نديده‌ام . او هميشه هوشيار است چه خفته باشد و چه بيدار ! حتى اگر چشمان او در خواب باشد برخى از اعضاء او بيدارند !