تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
خرما و روغن از آنان پذيرائى مىكرد . همين كه خوردن و آشاميدن به پايان رسيد ، زياد فرياد زد : « هر كس كه يك پشته هيزم براى من بياورد ، يك ديگچه خرما به دو خواهم داد . » سدوس و صليع بيدرنگ يك پشته هيزم گرد آوردند و پيش زياد بردند و يك ديگچه خرما گرفتند و نزديك سراپردهء او نشستند . بعد صليع به پيش حجر برگشت و او را از چگونگى لشكر زياد آگاه ساخت و خرما را نيز به دو نشان داد ، زيرا اين خرما را زياد از اموال حجر به تاراج برده بود . اما سدوس شتاب نورزيد و با خود گفت : « من از اين جا دور نمىشوم تا براى حجر خبر روشن و مفصلى ببرم . » آنگاه پيش لشكريان زياد بن هبوله نشست و به سخنانشان گوش داد . هند ، همسر حجر ، نيز پهلوى زياد بود و به زياد گفت : « اين خرما را از ناحيهء هجر براى حجر هديه فرستاده و اين روغن را از دومة الجندل آورده بودند . » بعد ياران زياد از پيش او رفتند و تنها سدوس ماند با مردى كه در كنارش بود . در اين هنگام سدوس از ترس اين كه مبادا آن مرد او را بيگانه پندارد و به جاسوسى وى پى ببرد ، پيشدستى كرد و دوستانه دستى به پشت وى زد و پرسيد : « برادر ، تو كه هستى و نامت چيست ؟ » او هم گفت : « من فلان كس ، پسر فلان كس هستم . »