خرما و روغن از آنان پذيرائى مىكرد .
همين كه خوردن و آشاميدن به پايان رسيد ، زياد فرياد زد :
« هر كس كه يك پشته هيزم براى من بياورد ، يك ديگچه خرما به دو خواهم داد . »
سدوس و صليع بيدرنگ يك پشته هيزم گرد آوردند و پيش زياد بردند و يك ديگچه خرما گرفتند و نزديك سراپردهء او نشستند .
بعد صليع به پيش حجر برگشت و او را از چگونگى لشكر زياد آگاه ساخت و خرما را نيز به دو نشان داد ، زيرا اين خرما را زياد از اموال حجر به تاراج برده بود .
اما سدوس شتاب نورزيد و با خود گفت :
« من از اين جا دور نمىشوم تا براى حجر خبر روشن و مفصلى ببرم . »
آنگاه پيش لشكريان زياد بن هبوله نشست و به سخنانشان گوش داد .
هند ، همسر حجر ، نيز پهلوى زياد بود و به زياد گفت :
« اين خرما را از ناحيهء هجر براى حجر هديه فرستاده و اين روغن را از دومة الجندل آورده بودند . »
بعد ياران زياد از پيش او رفتند و تنها سدوس ماند با مردى كه در كنارش بود .
در اين هنگام سدوس از ترس اين كه مبادا آن مرد او را بيگانه پندارد و به جاسوسى وى پى ببرد ، پيشدستى كرد و دوستانه دستى به پشت وى زد و پرسيد :
« برادر ، تو كه هستى و نامت چيست ؟ » او هم گفت :
« من فلان كس ، پسر فلان كس هستم . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٣