و گفت :
« اى بهترين جوانمردان ، شتران مرا كه گرفتهاى به من بازده » زياد نيز شتران او را به دو پس داد .
در اين هنگام يكى از شتران نر با يك شتر ماده در افتاد و به كشمكش پرداخت . عمرو خشمگين شد و شتر نر را گرفت و بر زمين افكند .
زياد كه چنين ديد به دو گفت :
« اى عمرو ، شما فرزندان شيبان ، اگر همين طور كه شتران را بر زمين مىزنيد ، مردان را هم مغلوب مىكرديد ، اكنون براى خود كسى بوديد و نيازى نداشتيد كه در اين جا باشيد . »
عمرو اين سرزنش را نتوانست تحمل كند و گفت :
« تو كار كوچكى كردى و نام بزرگى يافتى ولى براى خود دردسرى خريدى كه رشتهاى دراز خواهد داشت . به زودى حجر را بالاى سر خود خواهى يافت و به خدا سوگند كه از اين جا دور نخواهى شد تا هنگامى كه نيزه من از خون تو سيراب شود . »
آنگاه به اسب خود جست و شتابان روانه شد تا خود را به حجر رساند .
حجر بن عمرو مىخواست به زياد بن هبوله حمله كند ولى از چند و چونى لشگر وى آگاهى نداشت . از اين رو ، سدوس بن شيبان بن ذهل ، و صليع بن عبد غنم را به لشكرگاه زياد فرستاد تا از چگونگى لشكر او خبرى بياورند .
اين دو تن شبانگاه به اردوى زياد رسيدند و با استفاده از تاريكى شب در ميان لشكريان او راه يافتند .
زياد بن هبوله تازه غنائمى را كه از جنگ به دست آورده بود ميان افراد خويش تقسيم كرده و شمعهائى بر افروخته بود و با
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 252
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٥٢