تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
فضل العز عزنا حين نسمو * مثل فضل السماء فوق السحاب
( براى پرهيز از مرگ ، با آنچه ربوده شده ، به كجا ، به كجا مىگريزند ؟ روزى كه ما مهلهل و برادرش و ابن عمرو و ابن شهاب را گرفتيم و به بند انداختيم . و از قبيلهء تغلب هر زن سپيد روى و نازپرورده و صبح خواب و تردهان را اسير كرديم ، مهلهل و فرزندان بكر را به يارى خويش مىخواندند . آيا اينها نگهدارندهء اصل و نسب قبيله هستند ؟ اى فرزندان تغلب ، من پسر رضاب هستم كه همهء خويشان شما را به بند اسارت افكندم . و آنان به هر گوشه مىگريختند مانند شتر مرغ‌هائى كه به روى پشته‌ها پراكنده باشند . و در چنگ شير مردانى از خاندان عامر و جناب ، آسياى مرگ بر سرشان مىگرديد . آنان حالى ميان گريز و مرگ داشتند . گريزنده‌اى كه بر نمىگردد تا پشت خود را بنگرد و كشته‌اى كه به خاك آلوده است . هنگامى كه ما برترى يافتيم ، بزرگى ما نيز بالاى هر بزرگى قرار گرفت چنان كه آسمان بالاى ابر است . ) اما جنگ زهير با قبيلهء بنى قين بدين سبب بود كه يكى از خواهران زهير با مردى از مردم قين زناشوئى كرده بود . روزى پيكى از سوى خواهرش رسيد و با خود دو كيسه ، يكى پر از ريگ و ديگرى پر از خارهاى گون‌آورده بود . زهير به كسانى كه پيرامون وى بودند ، گفت :