ولى زاذان اين دستور را به كار نبست و از كشتن ايشان خوددارى كرد .
زندانيان كه دريافته بودند خسرو تشنهء خون آنان است و دشمنش شدند .
خسرو پرويز ، همچنين دستور داده بود تا كسانى را كه در جنگ با روميان شكست خورده و گريخته بودند ، بكشند . از اين رو ،
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل :
به فرمان شيرويه قلعهء فراموشى را گشودند و جماعت بسيارى از زندانيان سياسى نجات يافته از هواخواهان شيرويه شدند . پس شيرويه خود را پادشاه خواند .
همان شب پاسداران شاهى از كاخى كه خسرو با شيرين در آن جا خفته بودند ، بيرون رفته و پراكنده شدند .
سپيده دم از هر سو اين بانگ برخاست : « كواذ شاهنشاه » خسرو هراسان پاى به گريز نهاد و خود را در باغ قصر پنهان كرد .
ولى او را يافته دستگير كردند و در خانهاى كه كذگ هندوك ( خانهء هندو ) خوانده مىشد و انبار گنجخانه محسوب مىشد جاى دادند .
گويند كفشگرى در راه با آن جماعت كه خسرو را مىبردند مصادف شد و شاه را در زير روپوشى كه بر او افكنده بودند شناخت و با قالب كفش كه در دست داشت ضربتى بر سر او نواخت .
اما سربازى كه همراه شاه مخلوع بود ، از اين بىادبى به خشم آمده شمشير كشيده سر از تن كفشگر بيچاره برداشت .
خسرو در بامداد همان روز كشته شد .
سپس شيرويه فرمود كه دست و پاى برادرانش را ببرند . و مىخواست بقيه ذيل در صفحهء بعد