مثلا به زاذان ، يكى از سرداران خود دستور داده بود تا همهء كسانى را كه در زندان به سر مىبردند و تعدادشان به سى و شش هزار مىرسيد ، از دم تيغ بگذرانند . [ ( 1 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - پس از سى و هفت سال پادشاهى ، خسرو پرويز همان فرجامى را يافت كه براى پدر خود فراهم كرده بود چون از دستگرد بيرون رفت و پيشنهاد صلح هراكليوس را رد نموده به تيسفون در آمد و بيدرنگ از آن جا خارج شده ، از دجله گذشت و با زن خود شيرين در ويهاردشير ( سلوكيه ) مقام گزيد .
سرداران ايرانى كه از لجاج خسرو در ادامهء جنگ به جان آمده بودند ، سركشى آغاز نهادند .
شهربراز شنيد كه خسرو از او بدگمان شده و يكى از سرهنگان زيردست او را وادار به كشتن وى كرده است .
پس شرايط احتياط به جاى آورد و گردن از زير پيمان خسرو كشيد .
خسرو در اين وقت به بيمارى اسهال دچار شد و دستور داد كه او را به تيسفون بازگردانند تا ترتيبى براى جانشين خود بدهد .
شيرين و دو فرزندش ، مردانشاه و شهريار ، با او بودند .
خسرو مىخواست مردانشاه را جانشين خود گرداند . و چون كواذ ( قباد ) ملقب به شيرويه پسر خسرو از مريم دختر قيصر بود و ظاهرا از ديگر برادران مهتر بود ، مصمم شد كه از حق خود دفاع كند .
فرماندهء كل نيروى كشور گشنسباسپاذ ، كه ظاهرا برادر رضاعى او بود ، به يارى كواذ كمربست و با هراكليوس وارد گفت و گو شد .
او نيز حاضر گرديد كه با ايرانيان صلح نمايد .
ديگر بزرگان ، از جمله شمطا ، پسر يزدين و نيوهرمزد ، فرزند پاذگوسبان مردانشاه ، كه خسرو او را به ناحق كشته بود ، به شيرويه پيوسته .
بقيه ذيل در صفحه بعد