او به اسود ، پسر منذر ، مىگفت :
« مىدانى كه من به تو اميدوارم و چشمم به تو است و مىخواهم كه فريب عدى بن زيد را نخورى و زير بارش نروى . زيرا به خدا سوگند كه او هرگز خير خواه تو نخواهد شد ! » ولى اسود به سخن او گوش نمىداد .
هنگامى كه خسرو پرويز به عدى بن زيد دستور داد تا فرزندان منذر را به حضور وى فراخواند ، او برادران را يك يك احضار كرد و به نزد خسرو فرستاد .
شاهنشاه از ايشان پرسيد :
« آيا مىتوانيد به دلخواه من بر تازيان فرمانروائى كنيد و مرا از اين بابت آسوده خاطر داريد ؟ » در پاسخ گفتند :
« آرى ، همه مىتوانيم ، جز نعمان . »
هنگامى كه نعمان به حضور خسرو پرويز رسيد ، خسرو جوانى را ديد كه ، بر عكس برادران خود ، كوتاه قد و زشت روى بود و چهرهاى سرخ و خالدار داشت . از او پرسيد :
« آيا مىتوانى از عهدهء برادران خود و ساير تازيان برآئى ؟ » جواب داد :
« آرى ، اگر من در مطيع كردن برادران خود ناتوان باشم ، پس در مطيع كردن ديگران ناتوانتر خواهم بود . »
خسرو پرويز اين پاسخ را پسنديد و او را به فرمانروائى عرب برگزيد و خلعت پوشاند و افسرى بر سرش نهاد كه شصت هزار درهم قيمت داشت .
در همان جا عدى بن مرينا به اسود گفت :
« اين سزاى تست كه حرف مرا نشنيدى ! »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٩